...


روح و ذرت

سر خوشانه به  فکر پلیدم پوزخند می زنم و از جا بلند می شوم. به لطف زن حجیم جلویی ام،  چند ثانیه وقت دارم تا وقتی او به سختی کارت می زند، چشمانم را در آینه ی کثیف و بزرگ چک کنم. مثل غواصی در اعماق اقیانوس بی انتها، چیزی جز سیاهی نمی بینم... بالاخره نوبتم می شود و کارت می زنم.
پایم را از اتوبوس زشت و بدقواره بیرون می گذارم. باد سیلی شلاق واری در صورتم می نوازد... دستم را روی گونه ام می گذارم و آرام می گویم: "وقتی با خودت هم لج می کنی همین می شود..."
بی خیال دستانم را در جیبم می گذارم و دور و اطرافم را از نظر می گذرانم... چندان برایم غریبه نیست... انگار صدای بوق ماشین ها و تمام عقربه های مغازه ی ساعت فروشی، باعث می شود سرم بیشتر گیج برود. کلافه هندزفری ام را گوشم می  گذارم و آهنگ بی کلامی پخش می شود. بند کوله ام را محکم می گیرم و راه می افتم... به این فکر می کنم کاش قطعه ای وجود داشت که فقط سکوت بود... نه خواننده ای، نه آهنگی و نه حتی زیر صدایی... قطعه ای که اگر پخش شود آدم را در خلسه ی عمیق و شیرینی فرو ببرد...طوری که نه صدای ماشینی بشنود، نه تیک تیک عقربه های ساعت را...
لابد نام کارم دیوانگی است... چند ایستگاه زودتر پیاده شده ام و بی هدف در خیابان ها پرسه می زنم... مثل یک روح خود آزار دیوانه...روحی که چیزی از گذر زمان نمی فهمد مثل کسی که در حال سقوط از پرتگاهی است و همه ی دنیا را باحرکت آهسته می بیند که از کنارش عبور می کند... روحی که خسته است از کلافگی... از پارادوکس... از خودش...
بوی خوش آیندی بینی ام را می نوازد وکسی در معده ام چنگ می اندازد...سمت ذرت ها می روم و یک ظرفش را می خرم... به بخار بلند شده از ذرت ها نگاه می کنم که چند ثانیه اطراف ظرف می رقصند و در دل آسمان عمیق گم می شوند... چقدر شبیه بعضی از آدم ها در زندگی ام هستند... می آیند، کمی در برابر چشمانم می رقصند و ناگهان ناپدید می شوند... و من گیج و غمگین فقط نگاهشان می کنم...  
بغض می کنم و بی اختیار به ظرف ذرت های خوش رنگ لبخند تلخی می زنم و قاشقم را در دهانم می گذارم مزه ای نمی دهد... آدم ها هم حسی به من نمی دهند.. قاشق بعدی... آدم های ... اه لعنتی...
اخمی می کنم و ظرف را در جوی می اندازم... بی خیال، من یک روح خود آزار دیوانه ام که نیازی به ذرت ها ندارد... نیازی به آدم ها هم ندارد، اصلا همه شان بروند به درک... یک روح خود آزار دیوانه نیاز به یک خیابان دارد و پیاده راه رفتن و قطعه ای سکوت :)

پ.ن: ...
پاییز واقعا دارد می رود ... 
می شود دلتنگ پاییز نشد...

فال

صدای بوق های ممتد در گوشش پیچید، گوشی موبایل را قطع کرد و به گوشه ی صندلی پرت کرد. با حرص گفت: لعنتی 


نگاهش را انداخت به خیابان روبرو، دستش را گذاشت روی بوق و گفت: مردم باید بمیرند با رانندگی کردنشان؛ و کمی بعد بلندتر: لعنتی ها


سیگاری بین لب هایش گذاشت و به چشمان خشمگین و عصبی اش در آینه خیره شد. سیگار را آتش زد و دودش را به سمت آینه فرستاد. انگار صدای خواننده ای در ماشین پخش می شد، چیزی از آن نمی فهمید ، حجم دود بعدی را به سمت منبع صدا روانه کرد.


صدای برخورد چیزی به شیشه توجهش را جلب کرد، شیشه را پایین داد، سرمای تیزی از چشمانش وارد شد و باعث شد شقیقه هایش تیر بکشند. پسرک کوچکی روی پنجه ی پا ایستاده بودو با مظلومیت خاصی گفت: سلام آقا، یه گل می خری؟

مرد به سختی گفت: گل می خوام چی کار.

پسرک با ذوق گفت: آقا خب براش ببر، خوشحال می شه ها.

مرد پوزخند زد: دلت خوشه!

پسرک سمج تر از قبل گفت: آقا خب فال بخر، فالای من خیلی چیزا رو نشون می ده ها، فال بدم؟ آقا خب یه فال بخر دیگه...

صدای ملتمس پسر عصبی ترش می کرد. 

با صدای بلندی گفت: برو بچه من هیچ کوفتی از تو نمی خرم، برو بگو این راهو باز کنن تا برم یه بدبختی هام برسم.

پسرک جا خورد، فقط زیر لب گفت: مثه این که تصادف شده آقا. و آرام در بین انبوهی از ماشین ها گم شد.

صدای گنگ خواننده هنوز در ماشین می پیچید و  شقیقه های مرد هنوز تیر می کشید. سیگار به ته رسیده را به خیابان انداخت و سیگار دیگری را آتش زد، کلافگی از چهره اش می بارید با نگاهش دنبال رد شبح پسرک را گرفت...افکار دوباره به ذهنش هجوم آوردند. کسی آرام در سرش گفت: پیاده شو، پسرک را پیدا کن وتمام فال هایش را بخر، شاید این همان راه تمام شدن کلافگی هایت باشد.

به خیابان نگاه کرد راه کم کم باز می شد و باید حرکت می کرد. صدا دوباره تکرار شد: پیاده شو و..

لحظه ای  مردد شد اما ناگهان پایش را گذاشت روی پدال گاز و از آن جا دور شد، شقیقه هایش هنوز تیر می کشیدند و صدای بوق های ممتد در سرش می پیچید






برای نوشتن... از تمام سه نقطه های مدام زندگی ام! :)
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan