باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند 

و من مدام در هراسم اینم 

که مبادا باد آورده را، باد ببرد...

 

آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است

که همیشه همه ی بهترین هایم را با خود می برد

برگ برگ زرد خاطراتمان را، 

شعرهایم را،

 عطرت را...

 

می دانم، تو را هم باد برده است

 وگرنه تو که اهل رفتن نبودی...

:(

پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد...