آرام آرام می آید، با ناز و عشوه ی مخصوص خودش... مثل یک دختر گیلکی که لباس محلی سبز رنگ با گل های صورتی کرده بر تن کرده و موهای مشکی اش را دو طرف بافته و با دو شکوفه صورتی هلو محکم کرده و خرامان خرامان به سمت چشمه می رود تا کوزه اش را پر از آب زلال کند... می آید و همراه خودش نسیم می آورد، از آن نسیم هایی که تا به صورتت می خورد، روحت را نوازش می دهد. با حوصله می آید و تک تک درخت های سر راهش را سبز می کند می کند و با شکوفه آذین می دهد. بهار را می گویم. آرام آرام می آید و ما برای آمدنش لحظه شماری می کنیم، همه ی دار و ندارمان را با ذوق می تکانیم، سبزه می اندازیم و ماهی گلی می اندازیم توی حوض آبی رنگ دلمان... بهار می آید و با آمدنش "حول حالنا" می خوانیم و حالمان بهاری می شود.. مثل همان دختر گلیکی لب چشمه...

اما آمدن پاییز فرق دارد... پاییز ناگهان می آید و در کوچه پس کوچه های شهر قدم می زند، مثل دخترکی که موهای عسلی اش را ریخته صورتش و با غرور خاصی راه می رود... اما مغرور نیست، خوب که توی چشم هایش دقت کنی غمی پشت آن چشم های فندقی، موج می زند... پاییز از راه می آید و تمام درختان سر راهش با دیدنش عاشق می شوند... تب می کنند و تک تک برگ هایشان زرد می شود و می ریزد و  مثل دلی که شکسته زیر پا خش خش صدا می دهد. پاییز می آید و می رود زیر درخت انار قدیمی خانه مادرجون می نشیند و دفترش را باز می کند و شروع می کند شعر بنویسد... آدم ها این شعر ها را می خوانند و حظ می برند... بعضی هاشان حتی با خواندن این شعر ها، تازه متوجه تپش قلبشان می شوند و آن را حس می کنند... این شعر ها آدم ها را عاشق می کنند، درست مثل پاییز...پاییز می آید و هوا بوی " تو " می دهد..

پاییز جان، شدیدا خوش آمدی :)