صدای بوق های ممتد در گوشش پیچید، گوشی موبایل را قطع کرد و به گوشه ی صندلی پرت کرد. با حرص گفت: لعنتی 


نگاهش را انداخت به خیابان روبرو، دستش را گذاشت روی بوق و گفت: مردم باید بمیرند با رانندگی کردنشان؛ و کمی بعد بلندتر: لعنتی ها


سیگاری بین لب هایش گذاشت و به چشمان خشمگین و عصبی اش در آینه خیره شد. سیگار را آتش زد و دودش را به سمت آینه فرستاد. انگار صدای خواننده ای در ماشین پخش می شد، چیزی از آن نمی فهمید ، حجم دود بعدی را به سمت منبع صدا روانه کرد.


صدای برخورد چیزی به شیشه توجهش را جلب کرد، شیشه را پایین داد، سرمای تیزی از چشمانش وارد شد و باعث شد شقیقه هایش تیر بکشند. پسرک کوچکی روی پنجه ی پا ایستاده بودو با مظلومیت خاصی گفت: سلام آقا، یه گل می خری؟

مرد به سختی گفت: گل می خوام چی کار.

پسرک با ذوق گفت: آقا خب براش ببر، خوشحال می شه ها.

مرد پوزخند زد: دلت خوشه!

پسرک سمج تر از قبل گفت: آقا خب فال بخر، فالای من خیلی چیزا رو نشون می ده ها، فال بدم؟ آقا خب یه فال بخر دیگه...

صدای ملتمس پسر عصبی ترش می کرد. 

با صدای بلندی گفت: برو بچه من هیچ کوفتی از تو نمی خرم، برو بگو این راهو باز کنن تا برم یه بدبختی هام برسم.

پسرک جا خورد، فقط زیر لب گفت: مثه این که تصادف شده آقا. و آرام در بین انبوهی از ماشین ها گم شد.

صدای گنگ خواننده هنوز در ماشین می پیچید و  شقیقه های مرد هنوز تیر می کشید. سیگار به ته رسیده را به خیابان انداخت و سیگار دیگری را آتش زد، کلافگی از چهره اش می بارید با نگاهش دنبال رد شبح پسرک را گرفت...افکار دوباره به ذهنش هجوم آوردند. کسی آرام در سرش گفت: پیاده شو، پسرک را پیدا کن وتمام فال هایش را بخر، شاید این همان راه تمام شدن کلافگی هایت باشد.

به خیابان نگاه کرد راه کم کم باز می شد و باید حرکت می کرد. صدا دوباره تکرار شد: پیاده شو و..

لحظه ای  مردد شد اما ناگهان پایش را گذاشت روی پدال گاز و از آن جا دور شد، شقیقه هایش هنوز تیر می کشیدند و صدای بوق های ممتد در سرش می پیچید