...


هنوز خوابیده ای؟


چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود.  سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می لرزیدی. بافت را برداشتی که بپیچی دور تنت، یک کت ساده آنقدر سنگین به نظر می رسید که نمی توانستی بلندش کنی و دور خودت بپیچی اش.
در پذیرایی هم همه چیز عادی به نظر می رسید: مبل ها٬ تک به تک، چشم در چشمِ هم به تو توجهی نداشتند، پنجره ها نگران و مضطرب به آسمان می نگریستند که هنوز هم به هم ریخته بود. ساعت خواب مانده بود بود و سماور ...
سرما هنوز در جانت مانده بود، انگار مستقیم از استخوان هایت به سمت قلبت رفته بود و آنجا می تپید. تنت بی حس و کرخ بود.
به سمت شوفاژ کشیده شدی و خودت را در آغوشش جا کردی! صورت چسباندی به صورتش؛ سوزن های ریز گرما در پوست یخ زده ات فرو می رفت. چشمانت را بستی و سعی کردی به یاد بیاوری چه کسی هستی و این سرما؟...

«شاید یک معلم هستم. باید بلند شوم ورقه های تصحیح شده ی روی میز را بردارم و مقنعه ام را اتو بزنم. نباید دوباره عینکم را فراموش کنم، وگرنه...»

«شاید یک مادر پیگیر باشم. باید بروم و دوقلو ها را بیدار کنم و برای مدرسه آماده شان کنم٬ لقمه بگیرم و ناگهان بلند داد بزنم که : حالا که پدرتان  ماموریت است نباید سر به سر من بگذارید. نکند خوابید هنوز٬ بلند ش...»
نگاهی به انگشتان کشیده اش می کند:
«ممکن هم هست یک زن خانه دار باشم ومیل های بافتنی جایی در این خانه منتظرم باشند تا پلیور فرهاد را تمام کنم؛ راستی! فرهاد کجاست؟ لابد رفته نان بگیرد٬ کاش یادش باشد...»

تعداد سوزن های در پوستت بیشتر و بیشتر شده بود. کلافه از جا بلند شدی و اطرافت را از نظر گذراندی ؛ همه چیز ناآشنا بود. کسی گلویت را گرفته و با حرص می فشرد؛ دلت می خواست تمام این حس گم شدگی را همراه با همه ی این ثانیه های تشویش بالا بیاوری...شروع کردی دور خودت بچرخی. چرخ اول: مقنعه ی آویزان شده به کمد، چرخ دوم: صدای دعوای دوقلو ها٬ چرخ سوم: پنجره ها و آسمان. چرخ های بعدی و بعدی٬ ممتد و بدون وقفه! کمی بعد انگار از نفس افتاده بودی و جهان دور سرت می چرخید: خاطرات گنگ و بی معنا از سال های دور٬ چهره های به هم ریخته و آشفته٬  صداهای پرهیاهو... هنوز احساس می کردی گم شده ای٬ سعی کردی آسمان را بیابی، آسمانی که همچنان ماتم زده ی کسی بود.

                                   +++

 از شدت خوشحالی یادش می رود در اصلی ساختمان را ببندد. پله ها را دوتا یکی می گذراند و بی توجه به هرم داغ بربری ها و ظرف هلیم خودش را تقریبا درون خانه می اندازد .با صدای بلند صدایت می کند: لیلا! بیداری؟
ظرف را روی اپن می گذارد: حدس بزن توی صف کیو دیدم؟ [پلیورش را در می آورد و روی مبل می اندازد]  آقای سعیدی رو. یادت هست که؟ همونی که رفته بودم توی شرکتش برای استخدام ولی گفتن نیرو نمی خوان [چشمانش می خندند]  امروز گفت آقای مهندس خوب شد دیدمت... [ به سمت اتاق می رود و دستگیره را پایین می کشد]  گفت اگر فعلا مشغول نیستم می تونم برم شرکتش واسه استخد..
نگاهش روی تخت دونفره تان ثابت می ماند _ جسمی سرد که در خودش مچاله شده است_ کلمات در گلویش می خشکند. نزدیک تر می آید... روی تخت خوابیده ای و از پشت پلک های بسته به آسمان نگاه می کنی. آسمان هنوز عزادار است و تو هنوز خوابیده ای.


پ.ن: دوباره نوشتن داستان کوتاه - آن هم در فضایی که دوستش دارم- پس از مدتی به جانم چسبید. زیاد. :)

ازین قلبا
:))
سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶ , ۱۴:۱۶ تُــربــچِــه :)
راستش خوندنش  به جان من هم چسبید
زیاد تر
جانم! :) 
خوشحال شدم..‌.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پاییز... شاید همان وقتی است که شروع به بافتن موهایت می کنی
کنار دستت آهنگ بی کلام
و لیوان چایی
و زندگی شاید همان پاییز باشد... همین قدر آرام! :)
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan