گاهی، فقط باید چشمانت را ببندی و بروی... نه کلمه ای بگویی و نه بگذاری چشم هایت حرف های پوسیده در قلبت را به زبان بیاورند...گاهی باید بروی و داغ ماندنت را بر دل خزان این روز های دنیا بگذاری...


گاهی، باید نبینی، نشنوی، ننویسی، به خاطر نسپاری... باید خودت را بزنی به خوابی که بیدار شدنی ندارد..


گاهی باید بال و پر افکارت را بچینی تا در آسمان ذهنت آزادانه پرواز نکنند... باید احساساتت را در نطفه خفه کنی که زاده نشوند و مغزت را مثل خوره، بجوند...باید تمام چشمه های اشکت را بخشکانی ، تا حرف هاو درد هایت از چشمانت جاری نشوند...حتی باید آرزوهایت را بگذاری ته صندوقچه کهنه ی ته قلبت و یک قفل فولادی بزرگ بزنی رویش... گاهی باید رها شوی از این دنیا، باید چشمانت را ببندی و فقط بروی.... 


اما ببین، چند خطی است پشت سر هم می گویم "گاهی"... گاهی برو، گاهی نبین ، گاهی نفهم فقط، گاهی... بقیه وقت ها بمان، بجنگ... محکم تر از کوه ها باش.. مشکلاتت را مثل سیگار روی لبت آتش بزن، دود کن و به قعر آسمان ها بفرست... 

بمان و چشم در چشم تمام درد هایت فریاد بزن که کم نمی آوری و استواری...


بمان و لعنت بفرست بر تمام فال هایی که تو را ترغیب می کنند به رفتن...

بمان و به تمام نوشته هایت ثابت کن که هنوز نفس می کشی...

بمان ، اما به یاد داشته باش گاهی باید بروی تا "تو" های تکراری و خسته از  آینه منعکس نشوند


بمان، اما گاهی برو...


+ من عاشق این جور عکس گرفتنم ^_^