مرا به یاد بیاور؛ 

مثل پیرمردی که به دست آلزایمر، در گذشته های دورش حل شده...


مرا ببین؛ 

هر روز صبح که به چشمان غمگینت در آینه سری می زنی...چشمان من، ورای آن همه سیاهی، منتظر نگاه سپید توست.


مرا بنویس؛ 

در لابلای تمام شعر های نانوشته ات،  در پشت تمام " کاش بودی هایی" که خط خورده اند و کلماتی که مرده اند.


مرا بنواز؛ 

نت های غمگین و نابه سامانی که در گوش شب های بی ستاره می نواختی، تا بخوابد. 


مرا به تصویر بکش؛

 خاکستری آسمان دلگیر این روز ها.


مرا نفس بکش؛ 

مثل بوی خاک نم خورده ای که می گفتی در رگ هایت جریان دارد... مثل بوی بهار.


مرا جمع کن؛

همه ام را جمع کن و در چمدانت بریز، مرا با خودت ببر...


مرا باش، 

مرا زندگی کن...

مرا...


اصلا مرا هیچ! مرا بی خیال شو؛ مرا بُکش..

اما خودت را با این حجم دود خارج شده از ریه ات به قعر سیاهی نفرست... خودت را به آوار نکش! بگذار حداقل یک نفر از ما بایستد و بماند و بسازد... من که دختر نانوشته ی ناخوانده ی ناپدید قصه ام... 

حداقل تو بمان و نمک بریز به عمق زخم این جدایی، تو بمان... حتی اگر مرا نمی بینی