چهار نفر بودند... چهار نفری که می شد نامشان را گذاشت دوست... چهار نفری که در دل یکی از روز های شهریور در یک آلاچیق تمام قهوه ای کمی دور تر از  من نشسته بودند و نسکافه و بیسکوییت می خورند و حسابی بهشان می چسبید... من هم از دور،همان طور که آنها را دید می زدم، سرگرم کار خودم بودم . آسمان مثل روز های شوم و دلگرفته  بارانی  نبود که شاعر ها از آن دم می زنند اما خورشید خانم هم در آسمان خود نمایی نمی کرد  و آسمان پر از ابر، قطره قطره وجودش را به زمین می ریخت. تنها صدایی  که می آمد صدای موج زدن من بود 

چهار نفر بودند چهار نفری که حالا  کنار هم روی ماسه ها نشسته بودند و هر کس در افکار خودش غرق شد. یک نفرشان که انگار کلافه تر ازهمه بود، موبایلش را را در آورد و آرام برای یک نفر نوشت : کا‌‌ش این جا بودی با هم می نشستیم  لب دریا و تا شب حرف می زدیم  به این فکر کرد که کاش هیچ وقت کلمه ای با مفهوم "کاش" وجود نداشت... با دستش روی ماسه ها نوشت کاش ، نگاهش  را  دوخت به سمت من و در فکر فرو رفت...

دیگری  با یک لبخند آرام ، خاطرات همه ی شمال آمدنهای قبلی را زیر و رو می کرد و هم چنان لبخند می زد.

موضوع افکار دخترک بعدی، من بودم برایم جالب شد...به این فکر می کرد چرا موج هایم با همیشه بیتابی به سمت ساحل و آدم های تکراری اش مسابقه می دهند. اما من می دانستم هیچ کدام از آدم هایی که می آیند رو بروی من می ایستند و ساعت ها افکارشان را با من تقسیم می کنند مثل هم نیستند...موج هایم هم مسابقه نمی دهند من آن ها را با صدها حس خوب برای آدم هایی می فرستم که هیچ وقت مثل هم نبوده اند... من موج هایم را می فرستم تا حال آدم ها خوب شود، خوب تر از همیشه..

چهارمین نفر انگار به هیچ چیز فکر نمی کرد..چشمانش را بسته بود و با تمام وجود از صدایم آرامش دریافت می کرد و این آرامش شیرین را با تمام سلول هایش تقسیم می کرد... برای کسی منبع آرامش بودن حس عجیبی دارد ... لبخند زدم.

آسمان بی تاب تر شد...چهار نفر قصه، حالا چهار نفر کاملا خیس بودند که آرام مرا ترک می کردند تا بیشتر از این خیس نشوند... چهار نفری که دیگر نبودند اما افکارشان کنار منِ دریا مانده بود

امضا: دریا

+پی نوشت :

-دریا و آرامشش محشره:)

-بالاخره این متنو نوشتم...هوراااا:)

-سفری بود که لحظه  لحظش یاد گرفتن بود... جای همتون خالی به همه ی حسای خوبش :)