عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است..


حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید...

حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود... 

حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند...

حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده ..

حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن ساحل، رهایشان کند... 

من حس ابری را دارم که بغض کرده، اما نمی گرید. حس غنچه ای که شکفته اما نمی خندد.... حس مجنونی که عاشق است اما دیوانه نیست ...

حس ناخدایی که می داند کشتی اش به گل نشسته اما با تمام وجود فریاد می زند:" بادبانها را بکشید، حرکت می کنیم"

من حس کلمه به کلمه ی شعر های نانوشته ام، حس عقربه هایی که به سختی جلو می روند...

حس پلنگی که خود را از ماه پنهان می کند و حس ماهی که ناامیدانه در آسمان جولان می دهد.

حس حرف هایی که تا به گلو می رسند. خشک می شوند و بغضی از سنگ می سازند ... حس ...


دماوندی شده ام که بند بندش درد می کند اما دم بر نمی آورد ، انگار منتظر جرقه ایست برای فوران... خدا به خیر بگذراند