چشم هایم را محکم تر به هم فشردم تا تاریکی را بیشتر به ذهنم چیره کنم و خواب را بر چشم هایم. دلتنگی، همراه با نور وارد شده از پنجره در اتاق جولان می داد. عمیق تر نفس کشیدم تا ذهنم را خالی کنم، بوی عطرش در بینی ام پیچید... غلطتی زدم، دیگر حتی صدای نفس کشیدنش را هم می شنیدم... چشم هایم را باز کردم... چقدر واقعی بود!