...


شهر بی در و پیکر

ذهن ما آدم ها موجود عجیبی است. عجیب تر از هر چیزی که تا به حال کشف شده، یا کشف می شود یا اصلا کشف نمی شود، عجیب تر از زندگی ستاره ها، زبان چینی ها، یا تمام جک و جانور هایی که بودنشان برایمان  عجیب است.


 هر آدم در ذهنش یک شهر پر از آدم های مختلف دارد که از زمین تا آسمان با ظاهرش فرق دارند. درون هر پسر بچه هفت، هشت ساله احتمالا یک خلبان یا فوتبالیست سخت مشغول تمرین برای آینده است و درون هر خلبان یک پسر بچه که دلش برای بچگی کردن، لک زده.


ذهن من... هیچ وقت نمی توانم بفهمم دقیقا چند نفر ساکن این شهر بی در و پیکرند. می دانم یک نفرشان یک انسان اولیه فلک زده است که دلش برای غار یک نفره ی تنهاییش لک زده و از آدم های زبان نفهم امروزی گریزان است. یک آشپز ایتالیایی که بوی سوپ هایش همه ی شهر را بر داشته، پسر بچه کوچک کله کچل که زنگ در خانه بقیه ساکنین را می زند و د فرار. یک قاتل حرفه ای برای سلاخی کردن تمام احساساتی که چند وقتی است نیستند، یک کاراگاه مرموز که همیشه ی خدا به دنبال مقصر است. یک پیرمرد از آنهایی که کمی تپل اند و کچل و دو بنده می اندازند و روی نیمکت های پارک به غروب غمگین خیره می شوند. یک رییس قبیله ی بومی آفریقا که به همه چیزش حس تملک دارد. یک دلقک که از همه ی این آدم ها غمگین تر است. یک جادوگر که فقط آدم ها را با حرف زدن سحر می کند . چندین خواننده با ژانر های مختلف و احتمالا یکی دو تا نویسنده و هزاران نفری که هنوز نمی شناسمشان همه ی این آدمها درون ذهن من زندگی می کنند و گاهی می شوند من، می شوند حرف هایم ، می شوند رفتار هایم و در بقیه  مواقع هم سرگرم زندگی شان هستند.


جالب این که هر کدام از هفت ملیارد و اندی آدم روی زمین مرا که ببینند فقط یک دختر پانزده شانزده ساله می بینند که یک دختر پانزده شانزده ساله معمولی است نه یک قاتل یا جادوگر یا آشپز یا حتی یک پسر بچه... جالبتر اینکه من خودم هم درست و درمان نمی فهمم در ذهنم چه خبر است و به جای راه افتادن در این شهر و ماجراجویی بند کرده ام به درس و مدرسه و این که وقت ندارم و فلان و بیسار  و بهانه های بی مورد...

ما آدم های عجیبی هستیم و ذهنی عجیب تری داریم، ذهنی که ....



واااااااای ددی این عااالیه:)
قشنــــــــگ ترین نوشته ای بود که نوشته بودی:)
و قشنگ ترین نوشته ای بود که تاحالا خوند:)
چقــــدر ذهنت بازه:)
باید بوسید اون دوتا نویسنده ای که ساکنِ شهر ذهنتن:))))))))))))))
ممنون :) 
دستم بهشون برسه حتمن :)خیلی مفیدن آخه 
👌👌👌
تاثیر گذار بسیار بسیار
:)
عجببب :) از زاویه جالبی به ذهن نگاه کرده بودید! :)
افراد ساکن ذهن من شب ها شروع میکنند واسه ـم شر و ور می بافند! فعالترین شون هم یه جوون 20 ساله ست که نشسته روی صندلی های رنگی پنگی(!) گوگل و کد میزنه :) 
منم احتمالا یه نفر از اونا دارم هنوز باش آشنا نشدم...
جالبه :) چرا گوگل ؟!
بسی خفن بود !! :)
نظر منم به این نزدیک تر است ..

مردم همان را انتظار دارند که به چشم میبینند... تنها راه فرار از آن شخصیت بیرونی تحمیلی (شاید) این است که کمتر دور و بر مردم باشیم... و بذاریم جامعه خودمانی توی ذهنمان بیشتر زاد و ولد کنند (باید از هر دو جنس داشته باشیم تا بتوانند بچه دار شوند :دی) ... اینطوری زندگی شاد تر است :) 
نظری بس فلسفی است
آخه دور شدن از مردم می شه انزوا که چیز خوبی نیس به نظرم ذهن آدم در هر صورت رشد خودشو می کنه حتی اگه تو اجتماع باشه بیشتر، چون مجبوره با آدم های دیگه ای سر و کله بزنه پس شخصیت ها ی درونی بیشتری پیدا می کنه  
جامعه ذهن من که مشکلی نداره :)))
اصلا جایی توی این دنیا هست که از گوگل قشنگ تر باشه ؟! :)
نه والا :) واس خودش یه دنیاس 
@علی جان شما که گوگل بازی بیا کار مریم گلی را راه بنداز :)) یه فیلم نمیتونه پیدا کنه :///

... 

انزوا خوفه !
نیس :/
نمی دونم شایدم هست
هست :دی

آخه بستگی داره چه آدمی باشی ، برای منی که برون گرام بیشتر انزوا و تنهایی سخته. شاید برای تو شیرین باشه 
 :)
@سینا جان!
آدمی که خودش رو به خواب زده،نمیشه بیدار کرد! :دیی

+ بخدا ربط داره! 
چی به چی ؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برای نوشتن... از تمام سه نقطه های مدام زندگی ام! :)
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan