mirror


تصمیمت را گرفته ای ، قرص و محکم

از روی تخت بلند می شوی ، می خواهی به تمام کلافگی ها پایان بدهی...

موهایت را محکم و با حالتی از عصبانیت می بندی...

به سمت آن کیف مخصوص می روی...

درش را آرام باز می کنی...مقدمات استفاده از تفنگ نقره ای و براق را آماده می کنی..

جلوی آینه ی قدی می روی...چشم در چشم می شوی با شخص روبرو...

و نا گهان یک شلیک بلند...

 

چشمانت را باز می کنی،..

دختر نگران در آیینه ،حالا تبدیل شده به قطعات ریز آینه...

همه ی تحقیرها ، پوز خندها و نگرانی ها را همراه با دخترک در آینه که حالا قطعه قطعه است- دور می ریزی...

خوشحالی ، بالاخره باید تمام می شد...

 

+ نوشته شده در خیلی وقت قبل
+سفر پنج روزه شمال همراه با دوستان، بسی خوشحالیم :)