من واقعا خودم نیستم.

همه چیز تغییر کرده...

یحتمل دارند ذهنم را کنترل می کنند.


شب ها که در تاریکی کابوس هایم غوطه ورم، آرام می آیند و کدهای مزخرفشان در مغزم جا می دهند ، یک لبخند شرورانه ی مرموز میزنند و بعد دوباره می روند... و من حالا چیزی نیستم جز یک ربات برنامه ریزی شده مفلوک...


صبح می شود،

چشمانم را باز می کنم،  

دقایقی بعد در گوشه ای ترین صندلی سالن مخوف، می نشینم و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم...

طبق برنامه شان همه ی برگه که پر شد نفس عمیق می کشم و بیرون می آیم...

سرگیجه دارم

به خانه که می رسم

کتاب را باز میکنم

در سطر به سطرش گم می شوم 

ساعاتی می گذرد 

شب بر آسمان سایه می اندازد، 

چشمانم که درد می گیرد دوباره روی تخت دراز می کشم...

با لالایی نخراشیده عقربه های ساعت به خواب می روم

و آنها دوباره می آیند

و دوباره و سرم پر می شود از کد های لعنتی 

و دوباره صبح 

و برگه های تا خرخره پر

و سرگیجه 

و خط به خط کتاب 

و شب 

و آنها...