...


از چشم باز کردن شروع می شود



چشم باز می کنی 

وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :(

روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری  

آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از  همین این یکی آن یکی ها  برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مجازی باشد یا واقعی، آدم ها همانند.

و ناگهان به نقطه ای می رسی که با خودت می گویی کاش هیچ وقت چشم باز نمی کردی، اما تو چشم باز کرده ای! چند سالی می شود، و تو چشم باز کرده ای و حالا باید راهی را قدم برداری که مبهم است.. قدم بر می داری و باید تمام راه چمدانی را دنبالت بکشی به سنگینی گذشته ات

نمی دانم شاید اصلا برای تو اوضاع فرق بکند، مثل تمام آدم های سرخوش اطراف من . برای من ... اوضاع کمی فرق دارد، (حداقل این برگ از کتابم ) عجیب است... 

چشم باز کرده ام و حالا وسط راه مانده ام با چمدانی که پٌره پر است ، و مدام به این فکر می کنم : چشم باز نکرده بودم هم نکرده بودم ها... این آدم ها که همان آدمها هستند. چه با من چه بی من !



....


:( 

خب شایدم روزی بیاد که بگی خدا رو شکر که این دنیا رو دیدم
مطمئنم... این رو که می گم 
اما الان لحظات خوبی برای گفتن این کلمات نیست 
دنیا انقدر بزرگ هست که نتونی حال یه لحظه بعد خودتو پیش بینی کنی . احساسات ناپایدارن . باید به منطقی خطاناپذیر تکیه کرد
درسته 
این پستم فقط  همون حس هاست ...

اصن ربطی ب اون صوبتی  ک مم امروز کردمو ناراحت شدی داره؟؟
پری!؟
نه بابا
:((
یاد خودم افتادم !
:(
پنجشنبه ۱۸ شهریور ۹۵ , ۰۹:۲۹ فاطـــ:)ـــــمه زهرا
لعنت به بعضیا شون...

لعنتتتتت
بعضیان دیگه! 
چه انتظاری داری دوستم ازشون؟!
این خیلی خوبه.... انقدر رها و آزاد دارید احساساتتونو بیان میکنید که انگار ما نیستیم... انگار خواننده ندارین انگار دارین تو دلتون حرف میزنین. اینطوری به دل نشسته. یه چیزی گفتید درمورددنیای مجازی که مث رو لبه ی تیغ راه رفتنه. همون یه کلمه میتونه خیلی خیلی راحت، محدوده ی چشم انداز این نوشته ی بسیار بزرگ و عمیقو، کم کنه... به نظر من....(باز هم حمل بر ادبی نشه) فکر میکنم اون واژه ی مجازی، مقیاس دنیای اون دل واژه هاتونو کوچک کرده... ببخشید. :(
ممنونم 
همین الان تاریخ انتشارش رو چک کردم،  2 شهریور...
بله، خب این متن اصلا قرار نبود متن ادبی یا چنین چیزی باشه، یه ناراحتی و یه سری درد بودن که انگار باید بیرون ریخته می شدند و تخلیه. 

ولی الان که نگاه می کنم، بله درست می فرمایید شاید باید بازنویسی اش کنم در آینده.
و این که من ناراحت نمی شوم یا این نظراتتون رو بی ادبی تلقی نمی کنم.خوشحالم می شوم که کسی از دریچه دید خودش نظرش رو درباره ی متنم بهم بگه.
متشکرم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برای نوشتن... از تمام سه نقطه های مدام زندگی ام! :)
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan