همین الان یکهویی تصمیم گرفتم شال و کلاه کنم و دنبال یک چراغ جادو بگردم و از آن جایی که من ول کن تصمیم هایم نیستم یک فوت محکم رویش بکنم و صدایی از تویش بیاید که :"چه کمکی از دست من بر می آید ، ارباب؟" و من خوشحال  از این که بالاخره یک نفر را دارم که بهش امر و نهی کنم و زور بگویم ،با غرور خاصی بگویم: "بیا این لیست را بگیر و اوامرم را مو به مو انجام بده." و یک کاغذ از لوله ی چراغ جادو فرو کنم داخلش و یک لبخند پهن بزنم و در عرض یک ساعت جایی باشم که قرار بود باشم.

***

آن جایی که قدم می گذارم یک جزیره است آن طرف دنیا و  با مردمانی هم محله ای هستم که نه من زبان آنها را می فهمم نه آنها زبان مرا. غول، به دستور من، برایم یک غار تر و تمیز و یک نفره پیدا کرده که محتویاتش فقط یک تخت، یک یخچال ویک سطل رنگ وقلم مو است... بقیه وسایل به درد نمی خوردند.

روی همان تخت یک نفره و زهوار در رفته می نشینم . درست است که غارم کمی دلگرفته و تاریک است اما ویوی  خوبی دارد. چند درخت نخل در یک ساحل و یک دریای بی نظیر...  و صدای موجی که انگار تا ابد ادامه  دارد. از آرزویی که کردم اصلا و ابدا پشیمان نیستم.

تا شب که غار کاملا تاریک می شود، چند ساعتی وقت دارم، بلند می شوم و در سطل را باز می کنم و قلم مو را در دست می گیرم و شماره می زنم 1. و یک مسئله که مثل کِرم توی ذهنم وول می زند را روی دیوار می نویسم.باید خیلی منظم کِرم های بعدی را کنار این یکی منتقل کنم، می ترسم جا کم بیاورم..

***

سه روز متوالی است که این جا هستم... تمام روز فقط شماره می زنم و می نویسم و شب ها را کنار دریا صبح می کنم دیوار های غار کم کم دارند پر می شوند...عه! یک مسئله ی جدید به 1764 تای قبلی اضافه شد. شماره می زنم 1765

***

دم در غار ایستاده ام و چمدانم دستم است. 1 ساعت دیگر دوباره در اتاقم هستم و می دانم دلتنگ این انزوای شیرین می شوم... اما از این خوشحالم که همه ی آن کِرم های آزار دهنده ی توی ذهنم حالا روی دیوار غار هستند و دیگر نمیتوانند توی ذهنم وول بخورند. حس اجدادم را دارم وقتی نقاشی هایشان روی دیوار غارشان تمام می شد و یک لبخند پت و پهن می زدند که : " خب ، حداقل چیزی برای فرزندانم به جا گذاشتم. حالا راحت می توانم بروم تا آن دایناسور بدقیافه دم درغار، بخورتم. " به خودم قول داده ام که دیگر خودم را درگیرشان نکنم در عوض هر وقت خواستم بیایم از روی دیوار غار بخوانمشان...راستی! کدام غار؟خب همانی که غول برایم جفت و جور کرده بود دیگر...غول؟! من که هنوز چراغ جادو را پیدا نکردم فقط  شال و کلاه کردم...آخطمن دوباره نشسته ام و خیال پردازی می کنم... پس من با این همه فکر و دغدغه و کِرم توی مغزم ،چه طور بروم مدرسه... نه قبلش باید ذهنم را خالی کنم... خب  پس من جدی جدی برم دنبال یک چراغ جادوی واقعی بگردم... راستی اگر کسی در آن طرف دنیا یک غار نقلی و تر وتمیز سراغ دارد که می شود آدم برود تویش و ذهنش را با قلم مو خالی کند لطفا خبر دهد... مشتری هستیم :)