لازم نیست گاه و بی گاه در خیابان های شلوغ شهر پاییز گرفته قدم بزنی...

لازم نیست سر بعضی از خیابان ها و کوچه ها بایستی و چند ثانیه نگاه کنی...

لازم نیست مدام پرده های اتاقت را بکشی و دلت هوای ابری بخواهد...

اصلا لازم نیست دلت برای باران لک بزند...

لازم نیست روز ی هزار بار آهنگ هایت را بگذرانی تا برسی به یک آهنگ و هزار بار با خودت زمزمه اش کنی...

لازم نیست هر بار در کافه برای نفر فرضی روبرویت قهوه تلخ – همان همیشگی- را سفارش دهی و فال نگفته این روز هایت را ته لیوان قهوه ی دست نخورده، جست و جو کنی...

لازم نیست تند تند بغض هایت را قورت دهی و یک لبخند مصنوعی بکاری روی لب هایت...

لازم نیست خودت را با شعر خواندن خفه کنی...

لازم نیست... باور کن لازم نیست هیچ کار شاقی بکنی ...:

فقط قبول کن چقدر تنهایی...


+نوشته شده در قبل ترها