...


مَردی که...


| پلک هایش بی اختیار، با صدای غرش هولناک آسمان از هم جدا شد؛ توده ای غلیظ در حجم خالی سینه اش مانده بود و بیرون نمی آمد.
غرش آسمان دوباره تکرار شد، به سمت پنجره چرخید، اما به جای آسمان چشمش در میان کلمات روزنامه ی چسبیده شده به شیشه، چرخید: "مردی که احساسش را..."  از مهلکه ی پیش رویش گریخت و سعی کرد نگاهش به هیچ یک از روزنامه های چسبیده شده به پنجره یا دیوارها، برخورد نکند؛ به سقف تا ابد خالی خیره شد.
چیزی شبیه سیگار را بین لب هایش گذاشت تا شاید به وسیله ی آن توده ی درون سینه اش را خالی کند. کام گرفت؛ بی فایده بود. صدای پچ پچ خفیفی از دور به گوش می رسید انگار کسی او را به انجام کاری ترغیب می کرد. سعی کرد تمرکز کند و نفس بکشد. چشمانش را بست و سعی کرد به چیزی غیر از صدای آسمان و روزنامه ها فکر کند پچ پچ ها اما تمامی نداشتند.
باحالتی از عصبانیت از روی تخت بلند شد و دور خودش چرخید "مردی که... "
شیر آب را باز کرد و مشتی به کوره ی در حال اشتعال صورتش، پاشید. پچ پچ ها تبدیل به فریاد شده بودند: "مردی که احساسش را کشت" با عجله روزنامه ی چسبیده شده به آینه را کنار زد، و  در عمق سیاهی چشمانش به دنبال ستاره ای- هرچند کم نور- گشت. انگار در منظومه ای بی خورشید می چرخید. 
صدای محکم رعد جستجوی بی فایده اش را تمام کرد.
مرد، به تپش افتاده بود، و پچ پچ ها انگار به این تپش شدت می دادند  بریده بریده زیر لب زمزمه کرد: من... کسی را... نکشتم. و به سمت پنجره خزید. روزنامه ها را با حرص کنار می زد :من کسی را نکشتم، نکشتم، نکشتم. و قطعات شیشه ی پنجره به سمت پایین سقوط کردند.
مرد- انگار بخواهد صدایش را به گوش دنیا برساند- فریاد زد: من کسی را نکشتم،
من خودم را نکشتم،
تو را هم، نکشتم
من..
و صدایش در نعره ی رعد بعدی، گم شد! 
باران انگار شروع به باریدن کرد.|
Ghashang bod👍
Az matnaye injori khosham miyad  ke gijo sardar goman😊
ممنونم:)) 


خودم هنوز نمی دونم باید از این نوشته ام خوشم بیاد یا نه 
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
**** من نفهمیدم چی شده و چی شد .. :( :/
بازم فدای سرت :)
خیلى عالى بود نوشته
ممنونم :)
يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۳:۴۵ مـــهــر بــانـــو
زیبا بود:)
ممنونم :)

زمانی که ایده خوب است اما پرداخت میتواند بهتر باشد.
اگه اشتباه نکنم داستان کم تر از 500 کلمه است که میرود جزو داستان های کوتاه کوتاه و آنهایی که هدفشان شوکه کردن مخاطب است تا اینکه مخاطب تا زمانی اندک درگیر محتوا بماند.
البته همیشه تخطی از عرف هست، منظور اینکه سلاح اصلی و امتحان پس داده ی چنین گفتمانی این است که بالا عرض کردم.
اما مردی که احساسش را کشت؟ واقعا چه چیزی را کشت؟ خودش را که میبینیم میکشد و بعد میگوید خودم را نکشتم، داستان به طور کلی در شاخه ی ادبیات مدرن جای میگیرد. اما که یعنی سوژه اش هم یک ذهن در هم ریخته ی احتمالا افسرده یا ترسیده است از یک مرد شکننده در خانه ی تنهایی که با دو عامل خودش را تباه میکند، یک صدای وحشتناک به اسم رعد و برق و دیگری تیتر روزنامه.، اگر داستان بینامتنیت داشته باشد، که من حس میکنم دارد، میشود مشکل من که بینامتنیت را نمیدانم و از درک داستان عاجزم. اما باز آنجا هم ممکن است نویسنده قصور کند، در حق خودش البته، مثلا بینامتنیتی انتخاب کند که شناخته شده نیست، و همین باعث شود مخاطب ها و حتی مخاطب های حرفه ای داستان را پس بزنند. دفاع مولف هم پذیرفته نیست، چون متنیت وقتی منتشر شد (شما انتشار اینترنتی مجازی کردید.) دیگر متعلق به مولف نیست، متعلق است به هرکسی که میخواندش و ازش برداشت میکند. برداشت های ضد و نقیض. به هر حال بینامتنیت راه رفتن است بر لبه ی تیغ
دومین حالت این است که داستان فاقد بینامتنیت باشد و آنوقت صد درصد مشکل شماست. هرچند این هم مطلق نیست، باز داریم بر اساس عرف و خوش آمدن به ذائقه ی مخاطب میسنجیم. مشکل شماست که گره گشایی را در لا به لای سطور جا نداده اید. چرا آن مرد اینقدر ذهنش به هم ریخته است؟ چرا آن مرد با دیدن تیتر به خصوصی که احتمالا چسبیده به دیوار یا پنجره ی اتاقش نابود میشود؟ چرا آن مرد اصرار دارد که کسی را نکشته؟ آیا فقط یک درگیری است بین مرد و تیتر روزنامه یا مرد کاری کرده که تیتر روزنامه آن را به یادش میآورد؟ هوای بارانی و رعد برق آن را برایش تداعی میکند؟
و این هم بحث پیرنگ است. پیرنگ قوی نیست و صراحتا میگویم و البته ضمیمه میکنم که نظر شخصی من است. ما تا وقتی که دلیل کشمکش درونی مرد را ندانیم آن را درک نخواهیم کرد و همذات پنداری هم نمیکنیم و نتیجه میشود مرد به مثابه ی یک مورچه، یا یک پشه. اصلا مهم نیست مورچه ی بنده خدا چقدر از راه رفتن ما بر کف زمین میترسد یا پشه چقدر وقت است که خون نخورده، ماا میزنیم اورا میکشیم چون درکی ازش نداریم. چون همذات پنداری نمیکنیم. مرد وقتی سقوط میکند احساسی برای ما بر نمی انگیزد. چون دلیلی نداریم. حالا میشود دو گونه دلیل برایش تراشید، میشود صرفا گفت طرف روانی بوده. که تاثیر گذار نیست، (البته بستگی به پرداخت دارد، همان پیرنگ دم دستی روانی بودن هم میتواند تاثیر گذار باشد اما چون عمق ندارد سریع از ذهن فراموش میشود، نهایتا بیش از یک لذت دو دقیقه ای نیست) یا اینکه پیرنگ پیچیده ای را پر از کشمکش درونی و بیرون و صحنه های جذاب و نثر فوق العاده برش سوار کنیم که هم خواندنی باشد هم تاثیر گذار هم عمیق. که کار من فلا تا اینجا پیشنهاد دادن نیست وگرنه پیشنهاد میدادم.
حالا بگذریم از پیرنگ. برویم سر بحث زبان. چقدر روزنامه خوانده ای؟ اگر نخوانده ای فردا یکی بخوان، نثرش را دقت کن، زبانش را، خب حالا یک ماه بعد دوباره یکی دیگر بگیر و بخوان و زبانش را مقایسه کن با روزنامه ی قبلی، بعد شباهت هارا پیدا کن، یا نه اصلا، شباهت های ستون های مختلف را بررسی کن. کلمه ها عبارات توصیف ها صفت هایی که تکراری اند و وقتی به شان بر میخوری میگویی اه، باز هم کلیشه، و هزاران بار دستمالی شده اند و استفاده شده اند باز دوباره از نو. این یک مثال اغراق آمیز بود تا منظورم را بگویم، اما اصلش اینکه زبان در گفتمان تو، تازه از نا یکدستی و شکسته نویسی خارج شده و حالا قصد دارد چنان با ابهت بنویسد و چنان پرطمطراق که نهایتا یخ میشود و منجمد، یعنی حوصله سر بر، یعنی گاهی حشو، نمونه هایش هم این "به سمت پنجره خزید" چرا خزید؟ مگر باغ وحش است؟ "کوره ی در حال اشتعال صورتش"
البته تکه های خوبی هم هست مثلا "مرد، به تپش افتاده بود" این یکی از آن توصیف های مندنی پور مسلک است. آشنا زداست و خوب.
اما این خوب ها کم اند. الان وقتش نیست که سنگین بنویسی، هرچند باید منجمد سنگین نوشتن را با انبوهی از کلمات فارسی کهن تجربه کنی تا خودت درک کنی نقص زبانت چیست، کم خودت هم دل و دماغش را نداری، بعد از اینکه به فکر چاره افتادی، ساده و روان و سلیس بنویس. بدون تشبیه و توصیف و فضاسازی های پر نقش و نگار. همان چیزی را نشان بده که دارد اتفاق می افتد.
دیگر اینکه داستان کوتاه کوتاه، باید نفش را بند بیاورد، با بیشترین حد کشمکش، چون اصولا شوژه در حد یکی دو دقیقه بیشتر وقت برای پرداخت نمیخواهد. ولی در این متن کشمکش پایی
ن بود، در حد یک داستان کوتاه سه هزار کلمه ای، (پنجاه صفحه ی اول سنفونی مردگان را هم که بخوانی میبینی ای بابا چقدر وِر میزند و چقدر کشش میدهد) خب آن رمان است. اینجا بیشتر فضا سازی بود تا مارا آماده کند برای اوج که سقوط مرد است دیالوگش که میگوید من کسی را نکشتم، من خودم را نکشتم. ولی به زعم من موفق نیست، بهتر بود وارد ذهن مرد میشدی و آشفتگی ذهنش را نشان میدادی، با فنونی که اینجا جایش نیست بگویم، آن وقت سقوط و مرگ میزد توی خال. برای مخاطب مثل این بود که گوشه ی رینگ گیر بیفتد و تمام دو دقیقه ی راند را ضربه های آرام و بی جون بخورد و دقیقا ثانیه ی آخر با یک مشت آتشین ضربه فنی شود (این مشت آتشین نمونه ی بارز زبان دستمالی شده و منجمد است).
و اینکه ایده خوب است، پرداخت میخواهد، البته اگر مثلا ده بار خودت بازنویسی اش میکردی احتمال زیاد به همه ی نکاتی که گفتم میرسیدی.
پ.ن: کامنت های دیگران را خواندم و دیدم که جز بح بح و چح چح و ظیبا بود چیزی نگفتند، اگر متن مال خودم بود، از این نظرات دلسرد میشدم، پس خواستم همان چیزی را هدیه کنم که اگر خودم در این شرایط بودم دوست داشتم هدیه بگیرم.
سلام 
واقعا و عمیقا از نظراتتون و نقدتون در رابطه با نوشته ام متشکرم.
خط هایی شبیه این هایی که نوشته ام را هم این چند وقت می خواندم، از داستان کوتاه ها. 
ایده اش مدام در سرم می چرخید و به ان فکر می کردم. از یک مرد شروع شد که حال خوبی نداشت درگیر بود و از کاری در گذشته فرار می کرد. کم کم جزییاتش را هم مثل خانه خود مرد، یا وجود پچ پچه ها و رعد و برق برایم روشن تر شد.
اما خط اصلی داستان را و ماجرا را پیدا نکردم و چیزی که به قول شما نوشته را نفس گیر کند. تمام روزنامه ها از مرد نوشته بودند و مرد مدام تکرار می کرد کاری نکرده و کسی را نکشته،نتیجه هم شد این پیرنگ. اصلا حالا که درباره اش فکر می کنم انگار فقط این مرد را نوشتم که نوشته باشمش! و شاید از یک سری فشار ها فرار کنم.
و این که فکر می کردم هر چه این عبارات پیچیده ی مثلا به سمت پنجره خزید و این طور چیزها را بنویسم متن پیچیده تر و جذاب تر می شود.
سعی می کنم ساده تر بنویسم و روان تر.

پ.ن: نقدتان را چندین بار خواندم و احتمالن چندین بار دیگر می خوانم. چیزی بود که به آن احتیاج داشتم. از این که وقت گذاشتید ممنونم و سعی می کنم عملی شان هم بکنم.

اینگونه کارهامدرن است‌ برای پیشنهاد به مطالعه کتاب داستان کوتاه در ایران جلد دومش نوشته ی حسین پاینده با بخوانید و دو رمان خانم دالاوی از ویرجینیا وولف و در جست و جوی زمان از دست رفته. لذا این ایده را کنار نگذارید. بهتر است داستانتان حدود 1500 کلمه تا 3000 کلمه باشد . البته این قاعده است و کسانی که قبلا این کار را کرده اند موفق بوده اند. داستان کوتاه با این گستره کلمات بهتر جواب میدهد. چون در داستان هاایی که اغلب 1500 کلمه کمترند داستان ناخوداگاه به سمت فرمول جوک یا حکایت یا کاریکلماتور پیش میرود و سعی میشود شوکه کننده باشد . در صورتی که داستات کوتاه به جزییات میپردازد و شخصیت ها. و در پی همذات پنداریست. داستانی هم که از 3000 کلمه فراتر رود اغلب خسته کنند. البته شاهکارهایی هم داریم که 15000 کلمه اند. 
ایده تان به مذاق من خوش است پرورشش دهید. شخصیتی بسازید (شخصیت هم که مطمینا میدانید فقط ادم نیست مکان میتواند در داستان شخصیت باشد یا خوده راوی دانای کل یا زبان داستان. ولی هر داستانی شخصیتی دارد.) و واقعا بسازید. نه اینکه شخصیت پردازی کنید (فرق بینشان هم در اینده اگر مایل بودید در پای نقد داستان بعدیتان خواهم گفت که بسیار مشتاقش هستم) 
تنها حرف اینکه بازنویسی کنید. بی امان.
حتما در فراغت بعد از امتحان ها به سراغ کتاب ها می روم  و به سراغ بازنویسی اش. بی امان
من هم مشتاقم
:)
روبروی آتش نشسته بودم، شعله های لاغر اندام آتش با تمام زورشان سعی میکردند تا حریف هیزم های خیس و نمناک بشوند، زوزه ی شغال ها و پارس بی امان سگ ها برایت یک سمفونی ژرفناک از دنیا میساخت، انگار که برایشان تبدیل به یک نوع عادت شده باشد،  نبردی که نمیدانی از کجای دنیا شروع شده و در کدام قسمت از دنیا به پایان میرسد ، اتفاقی که بینهایت مرا یاد کار دنیا و رسم روزگار می انداخت. 

پویان اوحدی

سلام خوش آمدین
چه متنی! 

سلام 
ممنون
چرا دیگه نمینویسی🙁
اخ 
چقدر که من منتظرم یکی این سوالو از من بپرسه
 
نمی دونم! 
انگار خالی از کلمه ام و ایده 
و درگیر امتحانت :( 

می نویسم  اگه بشه ...
چه خوب می‌نویسید!
خیلی خوبه که می‌تونید کلمات و تعابیر رو طوری انتخاب کنید و سامان بدید که فضا رو این‌طوری ملموس کنه..



ممنونم

خوشحالم که خوشتون اومده.
با این که متن قوی ای نشده.

خیلی وقت بود میخواستم ازت بپرسم 
من که خیلی دوس دارم نوشته هاتو 
خالی از کلمه هم نشو
باشه🙂
ممنونم از مهربونیت مهربون :) 

چشم
تلاشمو می کنم.
قلم بسیار خوبی دارید 
و احساسات سرشار🌹
ان شاالله پایدار بمونه 
موفق باشید :) 
شما لطف دارید به من

ممنونم.
موفق باشید شما هم :))
پنجشنبه ۱۱ خرداد ۹۶ , ۲۲:۲۰ امیرعلی خانه عنقا
بسیار زیبا و نوآورانه
ولی چیزی که ذهن من رو مشغول کرده اینه که ما از این دست مطالب به وفور پیدا می کنیم حس می کنیم این نوع نگارش که بیشتر در غالب ذکر جزییات و حالات فرد و بدون حضور هیجان است گذشته است دارم فکر می کنم اگر به داستان هایی ماجراجویانه تر متمایل شویم و افرادی که از موهبت نوشتن برخوردار اند (همچون شما)  بیشتر به این سبک علاقمند شوند و در خلال داستان حرف خود را بیان کنند شاید تاثیرات به مراتب بیشتری داشته باشد
پ ن : صحبتم را ارجاع می دهم به نحوه ی نگارش در قرن 19 و قبل تر مانند جین آستین که ذکر جزییات را بیشتر مورد اهمیت می دانستند (تا داستانی با لبه های خطرناک تر)  تا نویسندگان امروزی که برای رقابت با صنایع بصری تزریق هیجان به کار های خود را در دستور کار قرار داده اند مانند ریک ریوردن
متشکرم.

حرف شما متینه، خواننده داستانی رو بهتر می پسنده که اونو درگیر کنه و به هیجان و شور بیاره. و انگار قسمتی که مرد خودش رو از پنجره پایین می اندازه به عنوان نقطه ی اوج داستانم، کمی ضعیفه.  تلاشمو می کنم تو بازنویسی های بعدی این نقطه رو پررنگ تر کنم.

ممنونم از نکته ای که یاد آوری کردید. و ارجاعم به نویسنده های بزرگ، با مطالعه اثارشون برام واضح تر می شه این مثال.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan