| پلک هایش بی اختیار، با صدای غرش هولناک آسمان از هم جدا شد؛ توده ای غلیظ در حجم خالی سینه اش مانده بود و بیرون نمی آمد.
غرش آسمان دوباره تکرار شد، به سمت پنجره چرخید، اما به جای آسمان چشمش در میان کلمات روزنامه ی چسبیده شده به شیشه، چرخید: "مردی که احساسش را..."  از مهلکه ی پیش رویش گریخت و سعی کرد نگاهش به هیچ یک از روزنامه های چسبیده شده به پنجره یا دیوارها، برخورد نکند؛ به سقف تا ابد خالی خیره شد.
چیزی شبیه سیگار را بین لب هایش گذاشت تا شاید به وسیله ی آن توده ی درون سینه اش را خالی کند. کام گرفت؛ بی فایده بود. صدای پچ پچ خفیفی از دور به گوش می رسید انگار کسی او را به انجام کاری ترغیب می کرد. سعی کرد تمرکز کند و نفس بکشد. چشمانش را بست و سعی کرد به چیزی غیر از صدای آسمان و روزنامه ها فکر کند پچ پچ ها اما تمامی نداشتند.
باحالتی از عصبانیت از روی تخت بلند شد و دور خودش چرخید "مردی که... "
شیر آب را باز کرد و مشتی به کوره ی در حال اشتعال صورتش، پاشید. پچ پچ ها تبدیل به فریاد شده بودند: "مردی که احساسش را کشت" با عجله روزنامه ی چسبیده شده به آینه را کنار زد، و  در عمق سیاهی چشمانش به دنبال ستاره ای- هرچند کم نور- گشت. انگار در منظومه ای بی خورشید می چرخید. 
صدای محکم رعد جستجوی بی فایده اش را تمام کرد.
مرد، به تپش افتاده بود، و پچ پچ ها انگار به این تپش شدت می دادند  بریده بریده زیر لب زمزمه کرد: من... کسی را... نکشتم. و به سمت پنجره خزید. روزنامه ها را با حرص کنار می زد :من کسی را نکشتم، نکشتم، نکشتم. و قطعات شیشه ی پنجره به سمت پایین سقوط کردند.
مرد- انگار بخواهد صدایش را به گوش دنیا برساند- فریاد زد: من کسی را نکشتم،
من خودم را نکشتم،
تو را هم، نکشتم
من..
و صدایش در نعره ی رعد بعدی، گم شد! 
باران انگار شروع به باریدن کرد.|