...


قرار بود روی تخت بمانند

از روی تخت بلند می شوم و تصمیم می گیرم به تمام بی حوصلگی ها وحس های بد و گلودرد مسخره ی سرما خوردگی مسخره تر و این هوای ابری و دلگیر، بی اعتنایی کنم و می گذارمشان رو تخت... سیستم را روشن می کنم  و یک آهنگ به اصطلاح "قِری" پلی می کنم وحواسم را به جایی دورتر پرت می کنم...

یک لیوان شیر و چند بسکوییت می گذارم جلویم... دستم را می برم  سمت لیوان و محتوای سفید رنگش را مزه می کنم مزه ی خاصی داد ،احتمالا از اثرات این سرما خوردگی لعتنی است... مگر نگذاشته بودمش رو تخت بماند؟...یک سوم لیوان را قورت می دهم...اه چقدر تلخ است... شک می کنم... رو می کنم سمت تخت...بله، نیستند...خب همه را همین الان همراه با آن لیوان شیر مسخره، قورت داده بودم

این طور نمی شود...سیستم راخاموش می کنم و روی تخت دراز می کشم به این فکر می کنم مگر می شود فرار کرد از حس ها، پوزخندی می زنم و دوباره به لیوان شیر نگاه می کنم... همراه با تمام آن حس های منزجر کننده  به خواب می روم... احتمالا خواب همین لیوان شیر مسخره را ببینم که دارم تویش غرق می شوم

پ.ن:نکند الان عصر جمعه است و من نمی دانم؟پس این همه دلتنگی یهویی؟!

:(
:(
دل نیازی به عصر جمعه نداره ، گاهی میگیره ...
درسته... عصر  جمعه ها ی جور ملموس تره
امروز واقعا خیلی حس جمعه داشت :/
تو هم حس کردی؟!
چرا واقعن؟
خو ببین کسی که من تو زندگیشم چه عصر جمعه چه هروقت دیگه ای حس میکنه دلش تنگمه:)
کی بشه تو؟ :)
یکمم خودتو تحویل بگیر تو رو خدا :))
نمیدونم
تعطیل و 
هوا ابری و 
گرفته و 
یادم نیست دیگه و 
پ.ن : ماعده :/ عن :/ عیش . جمع کن خود شیفته ://
روز بدی بود...
واااااااای پ .ن :))))
دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵ , ۰۹:۳۱ فاطـــ:)ـــــمه زهرا
لعنت به عصر جمعه

"بدونه او"

:)
با این که "او"یی نداریم ولی لعنت :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan