از روی تخت بلند می شوم و تصمیم می گیرم به تمام بی حوصلگی ها وحس های بد و گلودرد مسخره ی سرما خوردگی مسخره تر و این هوای ابری و دلگیر، بی اعتنایی کنم و می گذارمشان رو تخت... سیستم را روشن می کنم  و یک آهنگ به اصطلاح "قِری" پلی می کنم وحواسم را به جایی دورتر پرت می کنم...

یک لیوان شیر و چند بسکوییت می گذارم جلویم... دستم را می برم  سمت لیوان و محتوای سفید رنگش را مزه می کنم مزه ی خاصی داد ،احتمالا از اثرات این سرما خوردگی لعتنی است... مگر نگذاشته بودمش رو تخت بماند؟...یک سوم لیوان را قورت می دهم...اه چقدر تلخ است... شک می کنم... رو می کنم سمت تخت...بله، نیستند...خب همه را همین الان همراه با آن لیوان شیر مسخره، قورت داده بودم

این طور نمی شود...سیستم راخاموش می کنم و روی تخت دراز می کشم به این فکر می کنم مگر می شود فرار کرد از حس ها، پوزخندی می زنم و دوباره به لیوان شیر نگاه می کنم... همراه با تمام آن حس های منزجر کننده  به خواب می روم... احتمالا خواب همین لیوان شیر مسخره را ببینم که دارم تویش غرق می شوم

پ.ن:نکند الان عصر جمعه است و من نمی دانم؟پس این همه دلتنگی یهویی؟!