در قابلمه را بر می دارم، بخار مثل نیش ماری گزنده، دستم را می سوزاند. اهمیتی نمی دهم. چشم می دوزم به ردِ بخاری که آرام آرام در هوا می رقصد و بعد از چند ثانیه ناپدید می شود. همین قدر ناگهان.

چشمانم روی گوشت ماهی ها می چرخند. رنگ نارنجی شان در چشمم عجیب و زننده به نظر می رسد. انگار باید توده ای حجیم را بالا بیاورم. انگشتانم را روی شقیقه هایم فشار می دهم. ماهیتابه را روی گاز می گذارم و روغن را. و بعد ماهی ها را با نفرت می اندازم درون روغن ها. جیییز.

هر چه اصرار می کردم، فایده ای نداشت. می گفت: " مگه می شه نپزی... اصلا همین یه شب عیدِ و سبزی پلو با ماهیش"  با خود فکر می کنم سال های قبل شاید، اما حالا همین یک شب عید است و خیلی چیزها! شب عید است و دستی که از بخار می سوزد، شب عید است و تیک تیک بی وقفه ی ثانیه ها برای رسیدن به هزار و سیصد و چند، شب عید است و ماهی های مرده و یادداشتی که بارها مرور شده :" باید برم، دیگه نمی دونم چی کار کنم، خسته شدم از این همه شرمندگی... به طلبکارا بگو مُرده، به پگاه بگو دوستش دارم. دوستتون دارم." شب عید است و همین یک سبزی پلو ماهی اش لابد!  سعی می کنم لبخند بزنم.اشکی از گونه ام در روغن های داغ می افتد. ماهی ها را پشت و رو می کنم.

صدای زنگ آیفون بلند می شود :"نکند خودش..." پرده را کنار می زنم، لباس سبز مامور پلیس جهانم را سیاه می کند. پاهایم سست می شود و کنار پنجره در خودم مچاله می شوم. شب عید است و حکم جلب.

صدای پگاه متوقف نمی شود گیج از جا بلند می شوم و به سمتش می روم. از خواب پریده و وحشت کرده، بیدارم و وحشت کرده ام. به زحمت آوای محبوبش را پخش می کنم تا آرام بگیرد:

" بازم اومد بهار شاد و خندون 

با سوسن و با سنبل و با ریحون" 

ناگهان گریه اش متوقف می شود و لب هایش را جمع می کند. چشمانش می خندند.

" باز عمو نوروز برامون آورده

سبزه و گل به جای برف و بارون" 

صدای زنگ ایفون در خوشی های کودکانه پگاه گم‌ می شود. سرم گیج می رود.

" چلچله از سفر رسیده خوشحال

نگاه کنید لونه زده تو ایوون"

دوباره صدای آیفون، ماشین پلیس و حکم جلب... سبزی پلو با ماهی... عمو نوروز... به سمت در کشیده می شوم.