صدای برخورد مداوم کفش های زن مضطرب روبرو با پارکت های کف سالن عصبی ترم می کند. به او خیره می شوم که برای هزارمین بار ساعتش را چک می کند، بعد از  چند ثانیه سنگینی نگاهم را حس می کند و سرش را بالا می آورد. حوصله ی تعبیر نگاهش را ندارم. صدای برخورد کفش زن هنوز در سرم اکو می شود. هندزفری ام را در گوشم می گذارم، صدای پاییزی ترین مرد دنیا در سرم می پیچد:

"زندگی یک چمدان است که می آوری اش، بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش، خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم..."

اینجا نشسته ام و تا چندی بعد کارتی را دریافت می کنم که هویتم را نشان می دهد. نشان می دهد من هنوز یکی از هفت ملیارد و اندی انسانی هستم که هنوز نفس می کشند... لحظه ای به خود نهیب می زنم: " واقعا هنوز زنده ام ؟! هنوز نفس می کشم ؟! آدم های زنده نفس می کشند راه می روند حرف می زنند ، می نویسند، پس هنوز زنده ام..." نفسی از آسودگی می کشم...

آینه ام را از کیفم در می آورم تا بیشتر مطمئن شوم... به چشمانم خیره می شوم، زنده ام پس چرا چشمانم انقدر بی رمق اند؟! 

دوباره ادامه می دهم"  آدم های زنده امید دارند ، عاشق اند، حس دارند، می خندند، منتظر بهارند، اما من... فقط می دانم به این پاییز بد جور دل بسته ام..."

از فکر این که مرده ای هستم که روی دوپا راه می رود و هنوز هست، مغزم یخ می زند، انگار باید این حقیقت را قبول کنم...چیزی از آهنگ پخش شده، نمی فهمم.

مسئول تحویل کارت ملی نامم را صدا می زند، مستاصل در چشم های عسلی اش  نگاه می کنم و به کارت دستم خیره می شوم... عکسم شبیه مرده هاست... دیگر شکی ندارم که مرده ام...


اثر انگشت


هشتک: مرده عمودی نباشیم