اسکرین موبایل را روشن می کنم و غمگین به عدد ۱۷ بالای صفحه خیره می شوم 

"گل پونه های وحشی دشت امیدم...

وقت سحر شد...

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها...

من مانده ام تنها میان سیل غم ها"

دلم می خواهد همراه خواننده داد بزنم و به همه عالم بگویم.. خسته ام از تظاهر به قوی بودن..دلتگم  دلم می خواهد این را با تمام وجود جار بزنم اما با شرایط فعلی فقط آرام لب می زنم.

با وجود نور قرمز کم جان ،تقریبا فضای اتوبوس غرق تاریکی است، اکثر مسافران خوابند و آهنگ دلفریب راننده بامزه به جای همه ی مسافران هیاهو برپا می کند...

سرم را به پنجره می گذارم و به تاریکی مطلق واقعی بیرون خیره می شوم...افکار بی انتهایم مثل یک جادوگر زشت، با زگیل بزرگی در گونه چپش، به من پوزخند می زنند... 

برای هزارمین بار در سرم می چرخند " یک سال دیگر گذشت... یک سال... در طول پلک زدنی... چه کردی؟!... چه یادگرفتی؟! چه یاد دادی.. چقدر رسیدی؟ چقدر خرگوش وار با غرور به خواب ساختگی رفتی؟ چقدر کنار بقیه بودی؟ چقدر خودت بودی ؟!چقدر..." 

و دوباره جادوگر، پیروز این جنگ تن به تن است...

دفترم را در می آورم تا شاید میان کلماتم آرامش را پیدا کنم.. با نور موبایل کلمات جان می گیرند و  لبخندی می زنم... لبخندی که با عمقش به انتهاست... دوباره صفحه را می خوانم:

"وارد کلاس می شوی

چراغ ها روشن می شوند

بادکنک ها در دست ها می رقصند

از بهت که در آمدی خودت هم دنبالشان می خوانی: تولد، تولد، تولدت مبارک...:)"

و مدام در سرم تکرار می شود... مبارک مبارک تولدم مبارک...

 بی خیال "من مانده ام تنهای" جانگداز آقای راننده و بی خیال تمام جادوگر های شوم بد قواره :)



+اولین تولدی بود که پیششان نبودم... تقریبا این طرف ایران...

 

+ بودنت را جشن می گیرند.. بودنشان را شکر گزاری :)


+ شانزدهمین هفده آذرم مبارک


(تاخیر در پست گذاشتن عذاب آور بود )