...


حرف می زنند، بلند و رسا...

(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد)

+ تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت...


(نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) :

-چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم 


+ آخه تو ک...

( حرفش را می برم):


- ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می کنی؛ بعد نگاهش می کنی، چشمات حرف می زنن، بلند و رسا؛ کلمات به جای این که از لب هات بیرون بیان، از چشمات سرازیر می شن، فرو می رن تو گوشاش بعد می خزند تا مغزش... می بینی... راحت تر هم هست 


+ برو بابا :/

   "گاهی به چشم هایمان اجازه بدهیم حرف بزنند"

:)))
قدرت چشم گاهی بهتر از زبون میتونه حرف بزنه..
واقعا هم 
این روش برای من که خیلی جواب  می ده :))
میرزایی اونروزا میگفت میترسم مستقیم تو چشات نگا کنم.قشنگ فوشو حس میکرده توشون😂😂😂😂😂
چشمات؟! دقت نکردم
بذار فردا با دقت ببینم :دی  


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan