(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد)

+ تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت...


(نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) :

-چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم 


+ آخه تو ک...

( حرفش را می برم):


- ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می کنی؛ بعد نگاهش می کنی، چشمات حرف می زنن، بلند و رسا؛ کلمات به جای این که از لب هات بیرون بیان، از چشمات سرازیر می شن، فرو می رن تو گوشاش بعد می خزند تا مغزش... می بینی... راحت تر هم هست 


+ برو بابا :/

   "گاهی به چشم هایمان اجازه بدهیم حرف بزنند"