شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان

و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم، 

بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم، 

بیدار ماندیم و درد کشیدیم،

 بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم...

آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :) 


پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی...