...


مرشد و مارگریتا (کتاب‌ سوم)

.

خواندنش حس عجیبی به آدم القا می کند. انگار می شوی یک کودک دهه شصتی و برای اولین بار است که نشسته ای جلوی تلویزیون.

بابا می گوید از اولین چیزهایی که در این مکعب کوچک سیاه سفید نما دیده چیزی شبیه یک مستند بوده: گله ای از فیل ها که پشت سر هم راه می رفتند. لبخند می زند و می‌گوید که چقدر ترسیده بودند که نکند فیل ها از شیشه اش بیرون بیایند و حمله کنند بهشان.

کتاب اما،‌ روایت سه داستان موازی است که گاهی با هم برخورد می کنند، از هم فاصله می گیرند و دوباره احتمالا در نقطه ی بی‌نهایت با هم یکی شوند، داستان یسوعا و تصلیبش، داستان یک استاد جادوی سیاه به اسم ولند و بلاهایی که بر سر تک‌ تک آدم ها اطرافش می آورد ( و تو نمی دانی به این حجم از بدبختی شان بخندی یا برایشان  گریه کنی؟) و در نهایت داستان عشق  آرام و زیبای مرشد و مارگاریتا. 

خواندن این کتاب دقیقا مثل همان نشستن جلوی تلویزیون برای اولین بار است. خط به خط که جلو تر می آیی بر شگفتی هایت افزوده می شود مثلا می بینی سر آدمی که به نوع مرگش می خندند دقایقی بعد زیر ریل های قطار است و سعی می کنی از این به بعد به هیچ کدام از پیش بینی های احمقانه ی مرگ نخندی، کمی  بعد تر  گربه ای را می بینی که می تواند مثل  انسان ها راه برود، بخندد و مشروب بخورد و آدمها را جادو کند و از فردایش به تمام گربه های سیاه شهرطور دیگری خیره می شوی از ترس این که نکند این هم دستیار ولند خبیث باشد؟ و  نکند ناگهان فیل ها از شیشه بیایند بیرون و بزنند لهت کنند؟ 

حرفم را که بخواهم جمع کنم می رسم به اینجا که: آقا، ما گاهی در دنیای غرق در شلوغی و تکنولوژی و پیشرفت و علممان، دلمان لک می زند برای چیزی که بتواند ما را شوکه کند، انقدر که از شدت هیجان نتوانیم تکان بخوریم. یک پتک وسط‌ مغزمان جایی میان قشر های پیچ در پیچ؛ اگر وقتی از زندگی تان رسیدید به این نقطه، خبر داشته باشید که این کتاب( این کتاب لعنتی دوست داشتنی) همان است که می خواهید. خود خودش است! 

 پ.ن: به خودم اجازه ی نظر دادن در مورد آثار نویسنده های بزرگ جهان را نمی دهم، شما فرض کنید فقط یک توصیف کوتاه است از فیل هایی که دیده ام! :)


سه ثانیه، پشت سر هم

ثانیه‌ی اول.

ناگهان چشم‌هام را باز می‌کنم، بی‌دلیل کمرم تا می شود تا نود درجه بنشینم. ناخودآگاه. فراموش کردم که کسی در خواب بند کرده بود به گلویم، به سیب آدم لعنتی‌ام، به جایی بالای تارهای صوتی ام. بند کرده بود و فشار می آورد، نمی توانستم داد بزنم، نمی توانستم کمک بخواهم چون خواب بودم. خواب ها لال‌اند، بی صدا، مرموز، کشنده. بیدار شدن از بعضی هاشان غیر ممکن است، مثل خروج از یک ماز لعنتی. کسی گلویم را می فشرد، نمی توانستم ببینمش، صداهای گم، تاریکی های در هم پیچیده. نتوانستم کاری کنم دستان بسته، صدای بسته تر. فقط چشمانم را باز کردم و با یک نفس بلند سر جایم نشستم. و همه چیز فراموشم شده بود.

«نشستن»

_

ثانیه‌‌ی دوم.

نشسته‌ام. به سختی اکسیژن هست برای کشیدن درون ریه. تاریکی، خفقان، ترس، بوی مرگ، بوی تند عرق. هیچ جا را نمی شناسم یعنی نمی توانم ببینم. همه چیز گنگ، تاریک، مرده. چرا اینجا بیدار شدم؟ چرا اصلا بیدار شدم؟ بیدار شدن ها دست خود آدم نیست همانطور که خوابیدن ها. تا لحظه ی آخر هم که مقاومت کنی و گوسفندهای آسمان رخت خوابت را (که گرگ همه را دریده، خونین و مالین) بشماری، باز لحظه‌ی آخر غیر ارادی به خواب می روی. غیر‌ارادی ماهیچه‌هات منبسط می‌شوند و ضربان قلبت آرام‌تر. غیر ارداری سرعت خون در رگ و پی گرفته ات کمتر و کمتر می شود. که خواب برادر مرگ است و تو بی اراده برادر مرگ را در آغوش می گیری! باز نگاه می کنم، باز سیاهی، باز ندانستن اینکه کجام؟ که چه می کنم؟ که بوی عرق و صدای نوزادی که هیچ وقت دست از زجه زدن بر نمی دارد. بی وقفه. لای درب باز است. کمی نور می بینم. بلند می شوم. تا روشنایی نوری نیست انگار.

«بلند شدن»

__ 

ثانیه‌ ی سوم. 

رد نظریه ی همه چیز. می روم تا در، بازش می کنم، سفیدی نور ها می زند توی چشمم، از لایه‌های کره ی چشم می گذرد، صلبیه، مشیمیه، شبکیه. تیر  می نشیند روی سیبل، وسط لکه زرد. حالا پیام نورهای سفید -نور های آزادی- رسیده تا مغز گرسنه ام‌. کمتر از سه دهم ثانیه وقت برده تا رسیدن. مثل شوک است برای تک تک سلول های بد قواره. شوک امیدواری بی خود. همه شان انگار دیود باشند که ناگهان وصل شده اند به برق شهری، مقاومت می کنند که بسوزند. دستم را از روی دستگیره بر می دارم. راستی کجام؟ 

+ تاحالا مست کردی؟

- یه چند باری تو تنهاییام.

+ بدن بی حس، کرخت، دیودهای مغزی رو به خاموشی، تلو تلو خوردن بی هدف، نفس ها بی‌جان، رگ و پی کوفته شده گرفته.


چشمم را می کشم تا ته روشنایی. خبری نیست. سیاهی پوسیده در امتداد سفید لعنتی یک دست. سیاه ها و سفید ها دور سرم می چرخند مثل قطرات شیر در قهوه. مثل کهکشان راه شیری، همان قدر پوچ و بی معنی. راستی باید چه کرد؟ باید خوابید. باز چشم ها را گذاشت روی هم و گم شد. باید مرد.

« گذاشتن چشم ها روی هم، به قصد مردن»


پی نوشت: کاش یاد بگیریم که همدیگر را از روی کلمات قضاوت نکنیم. هیچ نگارنده ای مطلقا سیاه یا سفید نیست. هر کس با تراوشات ذهنی اش کاری می کند. کسی آن ها را همراه با وعده های غذایی اش قورت می دهد و کسی آن ها را جار می زند یا فقط سکوتشان می کند. من اما خوشبختانه یا متاسفانه، یاد گرفته ام بنویسمشان تا هم من و هم انها از یکدیگر خالی شویم. همین. :)


تهوع (کتاب دوم)


تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی محمدرضا پارسایار.


آخرین صفحه ی تهوع را که تمام می کنی، احتمالا اولین واکنشت سرچ زدن نامش در ویکی پدیاست، تا وقتی کلمه ی اگزیستانسیالیسم را در شرح آن بخوانی و دلت آرام بگیرد. اگزیستانسیالیسم -آن طور که من فهمیده ام- سبکی است که بیان می کند جهان هستی و زندگی به خودی خود بی معناست، مگر اینکه ما (به عنوان یکی از عناصر وجودی‌اش) به آن معنا و مفهوم ببخشیم و کتاب « سارتر» هم دقیقا در پی القای همین مفهوم است منتها به طول و تفصیلِ یک رمان چند‌صد صفحه ای و با نگرش‌های متفاوت.
رمان که در شاخه ادبیات مدرن جا می گیرد و به صورت خاطره نگاشت های یک شخصیت به شدت منزوی است که در تنهایی خود غوطه ور است. اما در این گرداب سیاه منفعل و بی حرکت نیست. روزانه می نویسد، کتاب می خواند و روی یکی از شخصیت های تاریخی قرن هجده ام تحقیق می کند. دائما کافه می رود و افراد حاضر در کافه را و رفتار و شخصیت شان را بررسی می کند. در کوچه های بوویل راه می رود و  در سودای خانه ها و خیابان ها غرق می شود. حتی برای باز  پس گیری زن مورد علاقه اش تلاش هایی می کند و...در عمق، همه تلاش هایست در پی یافتن معنا است و گاها آن را می آفریند: «تهوع». حالتی که در آن شخصیت اصلی رمان، به طور ناگهانی و در پی احساسات و افکارش دچار حالت شدید انزجار می شود و توانایی گرفتن هرگونه تصمیمی را از خود سلب می کند، به راحتی.


کتاب تهوع، ممکن است برای انسان هایی مناسب باشد که از زندگی اجتماعی و پرسروصدا شلوغ، خسته و در پی گوشه ای نشستن و فکر کردنی متفاوت است، کمی آرام تر، کمی سارتر طور تر.

از بخشی از کتاب:

▪ پس در این چند هفته تغییری به وجود آمده. اما کجا؟ تغییری انتزاعی که هیچ‌ مقری ندارد. این منم که تغییر کرده ام؟اگر من نیستم، پس این اتاق، شهر یا طبیعت تغییر کرده اند. باید یکی را انتخاب کنم و فکر‌کنم این منم که تغییر کرده ام، این ساده ترین راه حل است. همین طور بدترین راه حل. اما بالاخره باید قبول کنم که من هم در معرض تغییر و تحول ناگهانی ام‌. مساله این است که من خیلی به ندرت فکر می کنم‌ بنابراین، چه بسا بی اینکه متوجه شوم، کمی تغییر هویت می دهم، تا اینکه سر انجام یک روز، انقلاب واقعی شکل بگیرد. همین باعث شده که زندگی ام متغیر و از هم گسیخته به نظر برسد. 

▪ وقتی آدم بخواهد چیزی را بفهمد با آن رو در رو می شود، تک و تنها، بدون کمک. تمام گذشته ی جهان به هیچ دردی نمی خورد. بعد آن چیز ناپدید می شود و آنچه را که آدم فهمیده همراه آن ناپدید می شود. 

▪ - خودتان قضاوت کنید آقا! قبل از اینکه این تصمیم را بگیرم آن قدر احساس تنهایی وحشتناکی می کردم که به فکر خودکشی افتادم. چیزی که جلوی این کار را گرفت این فکر بود که هیچ کسی از مرگم ناراحت نمی شود و موقع مرگم بیشتر از زمان زنده بودنم تنها هستم.

▪من فکر می کنم بیزاری از آدم ها به انداره دوست داشتنشان ناممکن است

▪فقط رفتن از پیش او نیست که مرا متاثر می کند، از برگشتن به تنهایی خود بیشتر وحشت دارم.

پ.ن: باید باز بیشتر درباره اش بخوانم و بدانم. فعلا تا همین جا کفایت کند، تا بعد.



افول


غروب آفتاب همه چیز را در خود حل خواهد کرد، به آرامی..‌.

باد مرا و خاطرات مشترکمان را تا بی نهایت خواهد برد، به آسانی..‌

و من تمام ابرها را خواهم گریست

و دریاها را به تنهایی زجه خواهم زد

و بار غم تمام کوه‌ها را به دوش خواهم کشید..

وقتی مرا تنها بگذاری دیگر چیزی از صاحب این کلمات باقی نمی ماند -تنی سرد با روحی مرده-.

و تو به آرامی از بوم سرد و زرد روزهایم محو می شوی، و من به ناچار هیچ شدنت را به تماشا می نشینم

تماشای غروب خورشید که همه چیز را در خودش حل خواهد کرد.

______________

«از ناگهان ها»

+ مثل تمام شعر های تنهای جهان، بی مخاطب! 

در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan