...


بوی آشوب ز اوضاع دلم می شنوم...


عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است..


حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید...

حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود... 

حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند...

حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده ..

حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن ساحل، رهایشان کند... 

من حس ابری را دارم که بغض کرده، اما نمی گرید. حس غنچه ای که شکفته اما نمی خندد.... حس مجنونی که عاشق است اما دیوانه نیست ...

حس ناخدایی که می داند کشتی اش به گل نشسته اما با تمام وجود فریاد می زند:" بادبانها را بکشید، حرکت می کنیم"

من حس کلمه به کلمه ی شعر های نانوشته ام، حس عقربه هایی که به سختی جلو می روند...

حس پلنگی که خود را از ماه پنهان می کند و حس ماهی که ناامیدانه در آسمان جولان می دهد.

حس حرف هایی که تا به گلو می رسند. خشک می شوند و بغضی از سنگ می سازند ... حس ...


دماوندی شده ام که بند بندش درد می کند اما دم بر نمی آورد ، انگار منتظر جرقه ایست برای فوران... خدا به خیر بگذراند


فال

صدای بوق های ممتد در گوشش پیچید، گوشی موبایل را قطع کرد و به گوشه ی صندلی پرت کرد. با حرص گفت: لعنتی 


نگاهش را انداخت به خیابان روبرو، دستش را گذاشت روی بوق و گفت: مردم باید بمیرند با رانندگی کردنشان؛ و کمی بعد بلندتر: لعنتی ها


سیگاری بین لب هایش گذاشت و به چشمان خشمگین و عصبی اش در آینه خیره شد. سیگار را آتش زد و دودش را به سمت آینه فرستاد. انگار صدای خواننده ای در ماشین پخش می شد، چیزی از آن نمی فهمید ، حجم دود بعدی را به سمت منبع صدا روانه کرد.


صدای برخورد چیزی به شیشه توجهش را جلب کرد، شیشه را پایین داد، سرمای تیزی از چشمانش وارد شد و باعث شد شقیقه هایش تیر بکشند. پسرک کوچکی روی پنجه ی پا ایستاده بودو با مظلومیت خاصی گفت: سلام آقا، یه گل می خری؟

مرد به سختی گفت: گل می خوام چی کار.

پسرک با ذوق گفت: آقا خب براش ببر، خوشحال می شه ها.

مرد پوزخند زد: دلت خوشه!

پسرک سمج تر از قبل گفت: آقا خب فال بخر، فالای من خیلی چیزا رو نشون می ده ها، فال بدم؟ آقا خب یه فال بخر دیگه...

صدای ملتمس پسر عصبی ترش می کرد. 

با صدای بلندی گفت: برو بچه من هیچ کوفتی از تو نمی خرم، برو بگو این راهو باز کنن تا برم یه بدبختی هام برسم.

پسرک جا خورد، فقط زیر لب گفت: مثه این که تصادف شده آقا. و آرام در بین انبوهی از ماشین ها گم شد.

صدای گنگ خواننده هنوز در ماشین می پیچید و  شقیقه های مرد هنوز تیر می کشید. سیگار به ته رسیده را به خیابان انداخت و سیگار دیگری را آتش زد، کلافگی از چهره اش می بارید با نگاهش دنبال رد شبح پسرک را گرفت...افکار دوباره به ذهنش هجوم آوردند. کسی آرام در سرش گفت: پیاده شو، پسرک را پیدا کن وتمام فال هایش را بخر، شاید این همان راه تمام شدن کلافگی هایت باشد.

به خیابان نگاه کرد راه کم کم باز می شد و باید حرکت می کرد. صدا دوباره تکرار شد: پیاده شو و..

لحظه ای  مردد شد اما ناگهان پایش را گذاشت روی پدال گاز و از آن جا دور شد، شقیقه هایش هنوز تیر می کشیدند و صدای بوق های ممتد در سرش می پیچید







بمان، اما گاهی برو...

گاهی، فقط باید چشمانت را ببندی و بروی... نه کلمه ای بگویی و نه بگذاری چشم هایت حرف های پوسیده در قلبت را به زبان بیاورند...گاهی باید بروی و داغ ماندنت را بر دل خزان این روز های دنیا بگذاری...


گاهی، باید نبینی، نشنوی، ننویسی، به خاطر نسپاری... باید خودت را بزنی به خوابی که بیدار شدنی ندارد..


گاهی باید بال و پر افکارت را بچینی تا در آسمان ذهنت آزادانه پرواز نکنند... باید احساساتت را در نطفه خفه کنی که زاده نشوند و مغزت را مثل خوره، بجوند...باید تمام چشمه های اشکت را بخشکانی ، تا حرف هاو درد هایت از چشمانت جاری نشوند...حتی باید آرزوهایت را بگذاری ته صندوقچه کهنه ی ته قلبت و یک قفل فولادی بزرگ بزنی رویش... گاهی باید رها شوی از این دنیا، باید چشمانت را ببندی و فقط بروی.... 


اما ببین، چند خطی است پشت سر هم می گویم "گاهی"... گاهی برو، گاهی نبین ، گاهی نفهم فقط، گاهی... بقیه وقت ها بمان، بجنگ... محکم تر از کوه ها باش.. مشکلاتت را مثل سیگار روی لبت آتش بزن، دود کن و به قعر آسمان ها بفرست... 

بمان و چشم در چشم تمام درد هایت فریاد بزن که کم نمی آوری و استواری...


بمان و لعنت بفرست بر تمام فال هایی که تو را ترغیب می کنند به رفتن...

بمان و به تمام نوشته هایت ثابت کن که هنوز نفس می کشی...

بمان ، اما به یاد داشته باش گاهی باید بروی تا "تو" های تکراری و خسته از  آینه منعکس نشوند


بمان، اما گاهی برو...


+ من عاشق این جور عکس گرفتنم ^_^


یک لحظه، یک جمله

حرف های نزده مان به کنار، ما باید از بغض های سر وانکرده بترسیم -_-


تصـــــــــور...

 

 

بدنم را کش و قوسی دادم، حسابی از مغزم کار کشیده بودم. دلم تفریح ناسالم می خواست مثل فکر کردن به "تو". دستم را گذاشتم روی پخش موزیک... صدای خواننده در سرم پیچید:

"خستم، مثه یه قایق شکستم...که چشم رو درد دنیا بستم...چشای بسته ی تو کی می بینه غصه ی منو؟... خستم..."

چقدر حرف حرف این قطعه را می فهمیدم. سرم را گذاشتم روی میز و چشم هایم را بستم...
                                
                                ***
پرت شدم وسط یک پارک، روی نیمکت کنار درخت نارنجی پوش نشستم، تنهای تنها... موزیک هنوز پخش می شد، دنبال خواننده خواندم:

" خستم، غم تو می مونه رو دستم ، چه بد دادی جواب گریه ها و غصه خوردنو..."

دم های غروب بود، نسیم خنکی می آمد و یک نم باران خیالی... تصور من بود، هر طور می خواستم می توانستم خلقش کنم... حرف های نگفته ام با صدای خواننده پخش شد:

" دلت نخواست بمونی و باهام یه حس تازه تر بسازی، دلت نخواست خطر کنی بیای همش می ترسیدی ببازی، دلت نخواست نگو نشد! می شد اگه می خواستی اما رفتی... "

یک آن بی خیال همه ی فاصله ها و دوری ها شدم و تو را برای تکمیل تصورم، آرزو کردم و تو کنارم روی نیمکت نشستی... این بهترین آرزوی دنیا بود، مطمئنم... زل زدم به تو ..صدای خواننده سکوت سنگین را هزار تکه کرد:

"دلم می خواست یه جور دیگه می شد ته مسیر زندگیمون، دلم می خواست تا آخرش یه ریز ادامه داشت این عاشقی مون دلم می خواست تموم نشه، نری ، تو بهتری از هرکی دیدم ، حالا می فهمم عاشقم..."

چند ثانیه ای گذشت، اشکی از چشمی پایین افتاد و دلی بد جور لرزید و من چشم هایم را باز کردم... مغرم تحمل این همه تصور را نداشت... دلم هوای واقعی بودنت را کرده بود و بهانه می گرفت... بی خیال، سر مساله های فیزیک برگشتم... خسته تر از قبل..

 

+خفه شده در این آهنگ 

+اندر احوالات فیزیک خواندن من:|

 

برای نوشتن... از تمام سه نقطه های مدام زندگی ام! :)
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan