...


:))

+۹۵مان تمام شد! خوب یا بد، لبخند یا اشک... هر چه که بود دفتر خاطراتش باید برود کنار گذشتگان. باید  حواسمان به ماهی گلی های زیبای  تُنگ بلوری ۹۶ بدهیم. 

 

+خوشحال می شوم که اگر نظری، انتقادی، پیشنهادی درباره ی ۹۵ اینجا، رخت و لباس بهاری اش، من و نوشته هایم داشتید به حضور اینجانب برسانید.

 

+و این که جا داره تشکر کنم... بسیار زیاد... از خوانندگانی که بودند و نظراتشان و لطف و محبتشان باعث قوت قلب و شادی من بود. خیلی ممنون :)))

 

عیدتان، بهارتان و لحظات خوبتان به مبارکی باشد ان شالله :)

 

+++ دی :

 


مرا، هیچ...

مرا به یاد بیاور؛ 

مثل پیرمردی که به دست آلزایمر، در گذشته های دورش حل شده...


مرا ببین؛ 

هر روز صبح که به چشمان غمگینت در آینه سری می زنی...چشمان من، ورای آن همه سیاهی، منتظر نگاه سپید توست.


مرا بنویس؛ 

در لابلای تمام شعر های نانوشته ات،  در پشت تمام " کاش بودی هایی" که خط خورده اند و کلماتی که مرده اند.


مرا بنواز؛ 

نت های غمگین و نابه سامانی که در گوش شب های بی ستاره می نواختی، تا بخوابد. 


مرا به تصویر بکش؛

 خاکستری آسمان دلگیر این روز ها.


مرا نفس بکش؛ 

مثل بوی خاک نم خورده ای که می گفتی در رگ هایت جریان دارد... مثل بوی بهار.


مرا جمع کن؛

همه ام را جمع کن و در چمدانت بریز، مرا با خودت ببر...


مرا باش، 

مرا زندگی کن...

مرا...


اصلا مرا هیچ! مرا بی خیال شو؛ مرا بُکش..

اما خودت را با این حجم دود خارج شده از ریه ات به قعر سیاهی نفرست... خودت را به آوار نکش! بگذار حداقل یک نفر از ما بایستد و بماند و بسازد... من که دختر نانوشته ی ناخوانده ی ناپدید قصه ام... 

حداقل تو بمان و نمک بریز به عمق زخم این جدایی، تو بمان... حتی اگر مرا نمی بینی 


دیر شد...

برای بغل کردن کسی که دوسش داری از هر فرصتی استفاده کن

 پدره... مادره... خواهره... برادره.... مجنونه... لیلیه.....


برای بغل کردنش، برای بوسیدنش، برای دوست داشتنش

از هیچ چیزی نگذر


مثلا اگر دیدی چشاش میخنده،

بخند، بغلش کن

موهاشو بووو کن... 

بعضی موها انقدر حال میده بو کردنش


دستاشو ول نکنیا

یهو به خودت میای 

میبینی جای دستاش زیر تابوتش رو گرفتی......

دیگه دیر شده

دیگه جا موندى


برو بگو دوست دارم

یهو دیر میشه

بغلش کن

بغلش کن

بغلش کن... :)

#حسین_سلیمانی


 +این خط ها را می خواندم،

دقیقا لحظاتی که بغض نبودنش در گلویم چنگ انداخته بود و نای نفس کشیدن هم نداشتم.

این خط ها را می خواندم و کسی در من زجه می زد که: دیدی دیر شد؟ 

و من حرفی نداشتم 

و ندارم 

و نخواهم داشت...


+ برای آرامش مادر بزرگی که دیگر نیست، اگر می شود صلواتی بفرستید.


+نگذاریم دیر شود.



ای بهار دل نشین... بر سرم سایه فکن


خواستم بنویسم، این چند وقت...

از شبح سردرگم تنهایی ام.

از چمدان هایی که باید بسته شوند و جاده هایی که باید تا ابد بی عبور بمانند.

خواستم از خودم بنویسم، از جهان و از چشم هایی که به سختی باز می شوند.

خواستم از این سرما بنویسم، که تا اعماق جسمم ریشه دوانده، که روحم را تسخیر کرده که در لحظاتم حل شده و نمی گذارد قلبم بتپد.

خواستم بنویسم و در لابلای کلماتم به جنگ کائنات بروم که این ثانیه های کش آمده زمستان را تمام کند و در آخر به زانویش بیوفتم که به بهار بگوید زودتر قدم بگذارد در دنیا و در گوش درختان زمزمه کند: 

"تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای یهار آرزو بر سرم سایه فکن  "

آنقدر زمزمه کند تا این مشقت جان کندن تمام شود..


خواستم بنویسم... اما نشد؛

ساز قلمم کوک نمی شد تا کلمات را روی صفحه کاغذ به رقص در آورد تا دیگر سطر های خالی به من پوزخند نزنند.


تاب نیاوردم، از خانه بیرون زدم و سعی کردم در شهر حل شوم آن قدر که دیگر حضورم در دقایق حس نشود، بی هدف بودم و می چرخیدم... تا راه حلی بیابم و این حال آشفته را سامان بخشم. همه چیز سر جایش بود، آدم ها از کنار هم سر می خوردند تا به مقصد برسند. مقصد من هیچ جای جهان نبود، جز جایی که بهار را بیابم. ماشین ها خیابان را پر کرده بودند و شهر را با همهمه شان خسته کرده بودند. سر چرخاندم سمت پیاده رو، پسرکی روی زمین نشسته بود و اشیایی را برای فروش گذاشته بود، نزدیک تر رفتم جام های رنگی کوچک، چند گلدان کوچک، یک قاب "یا مقلب القلوب" و چند ظرف سفالی آبی رنگ برای هفت سین. 

با کنجکاوی پرسیدم: زود نیست؟ 

با شوق گفت: نه خانوم جون، بهار پیداش شده نگا 

و به گلدان های کوچک صورتی اش اشاره کرد:

با یه گل بهار می شه... حالا من چند تا گل دارم.

ناخودآگاه لبخند زدم، مگر تا به حال چند بهار را حس کرده بود.


دوباره راه افتادم، اما این بار بهار را پیدا کرده بودم، همه بهار در گلدان دستم بود و فهمیده بودم اگر سرما را نچشم نمی توانم بوسه ی گرم بهار را روی گونه ام حس کنم.

به خانه رسیدم، سرخط های خالی دفترم... حالا واقعا می خواستم بنویسم.




+  سرد است... خیلی سرد، اما تو هنوز دست های گرمی داری که برایت شال گردن شده اند تا قلبت یخ نزند. مراقبشان باش. :)
این سردی هم تمام می شود، 

در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan