...


رقص...

دخترک، چند باری شانه هایم را تکان داد و  صدایش مثل زنگ خطر، در فضا پیچید : " پاشو، آهای تو رو خدا پاشو؛ نباید بمیری. نباید لعنتی، این تازه شروع ماست... نه نمیر" 
 
فعل امری "نمیر"ش در گوش هایم فرو می رفت. می فهمیدم که نباید بمیرم اما مجبور بودم؛ حرکتی نکردم. سرش را روی زانوهایم گذاشت و صدای گریه اش با آهنگ زیر صدا یکی شد.

 داشتم به مُردن عادت می کردم، که زن کارگردان محکم دستانش را به هم زد.  چشمانم را باز نکردم؛ لب باز کرد:
" آفرین بچه ها! امروز بهتر بود"

دخترک حجم سنگین سرش را از زانوانم برداشت. سعی کردم هوای جمع شده در ریه هایم را بیرون بدهم، صدای خِرخِری از گلویم خارج شد.

"دخترم "
فکر نمی کردم هدف تیر خارج شده از لب های کارگردان من باشم؛ جواب ندادم.
تیر دیگری انداخت:
"دخترم، شمایی که تو نمایش مُردی"
پوزخندی زدم و چشمانم را باز کردم و مستقیم در چشم های خسته اش زل زدم. ادامه داد:
" خوب بود، همین جوری، بی حس و مطلقا آروم باش و تکان نخور، بذار تماشاچی از چشم هات همه چیو بخونه!... فرو برو تو خودت و بعد چراغ چشم هاتو خاموش کن"
پوزخندم تیز تر شد. مردن به نظرش کار آسانی می رسید ...

کلمه ی "چشم" از ته گلویم بیرون تراوید اما پشت لب هایم خشک شد.

از جایش بلند شد و کیفش را در دست گرفت. نگاهی در جمع بچه ها چرخاند و آرام گفت: " خب من برم، دوباره تمرین کنید." و دستش را در دستگیره در گذاشت.
هر کسی در خود فرو رفته بود و در حال غرق شدن بود. زن، ناگهان سر برگرداند:
"  بچه ها..."
به لب هایش خیره شدیم تا کلماتش را روی هوا بزنیم. با طمانینه ادامه داد:
" فقط برای این نمایش نمی گم،تو هر نمایشی سعی کنید روی نقش هاتون متمرکز بشید. مخصوصا حالا که دیگه چیزی تا اجرا نمونده؛ مزه ی نقشتون رو بچشید، باهاش زندگی کنید، از خواب بیدار شید، بخندید، نفس بکشید..."
گیجی را از نگاهمان خواند:
" این اصلا سخت نیست، باور کنید. باید ریتمش رو پیدا کنید. از من به شما نصیحت ریتم شخصیت نقشتون رو پیدا کنید، از اون مهم تر ریتم زندگی تونو پیدا کنید، نت هاش رو که درک کردید. آروم آروم، باهاش هماهنگ بشید همراهش برقصید. دخترا هم که عاشق رقص اند."
 خنده لوسی هم حوالیه تئوری اش کرد و در را بست.
به در خیره شدم و سعی کردم کلماتش را در سرم بچرخانم.
" ریتم نقشتان را پیدا کنید و نرم و ماهرانه همراهش برقصید"
چیزی گفته بود و حالا رفته بود. رفته بود و ثانیه ای هم  به این فکر نکرده بود  که کسی مثل من چگونه باید دست " مُردن" را بگیرد و نرم همراهش برقصد؛

 آه! چه رقص غمگینی.


پ.ن:از تمرین های نمایش مدرسه تراوش شد.


مرگ "موقت"

باید چیزی بین خواب و بیداری و مرگ در زندگی ام می گذاشت. یک خلسه، مثل یک مرگ موقت...

تا هر وقت بریده ام و مانده ام چه گلی به سر این همه آشفتگی بگیرم؛ بخزم در تختم و در این حالت فرو بروم.


برای بقیه هم عادی باشد که: 

+فلانی را ندیدی؟

- موقتا مرده

+ آهان! پس بگو چند روزه نیست. 


من به این خلسه احتیاج دارم؛ یک هفته، چند روز یا حتی چند ساعت. وقتش که تمام شد خودم بلند می شوم و ادامه می دهم... دیگر نمی توانم بدوم... پاهایم درد می کند، 

خسته ام 

خودش باید کاری برایم بکند.

_______________________

اسم مرگ که می آید تئوری کریهی می شود... اصل ماجرا را می خواهم... مردن چیز خوبی نیست، می دانم.

p.s: l'm done, any way...


وجود خارجی ندارد

صدایش می آمد...

در گوش هایم فرو می رفت و در سرم می پیچید. هیچ کس نمی فهمیدش ... هیچ کس نمی شنیدش. اما من می فهمیدم، واضح بود؛ واضح تر از هر فریادی،هر صدایی، هر نتی.

کسی نام مرا در گوش باد زمزمه می کرد... کسی مرا می خواند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم.

از دنیا کنده شدم،  راه افتادم...


زمان را گم کردم ، چقدر راه رفتم؟ چند تپه شنی را پشت سر گذاشتم؟ چقدر فریاد کشیدم "آهای کجایی پس؟" چند بار مسیر را عوض کردم ؟ باد چند بار اثر پاهای خسته و بی رمقم  را از تن خاک گرم کویر محو کرد؟ چند بار زمین خوردم؟

به کجا رسیدم؟ صدا را پیدا کردم؟

این ها هیچ...

حالا کجایم؟ اصلا این جا کجاست؟ من لابه لای این کلمات چه کار می کنم؟ کسی نام مرا در کویر  صدا می زد، دنبالش رفتم... 

جماعت؟! یک نفر به من جواب دهد: 

 اینجا کجاست؟

من اینجا چه می کنم.

همه چیز، نا آشناست.

 این اتاق لعنتی، 

این تخت، 

این کلمات،

 این زندگی... 

این ها مال من نیست! 

من هنوز در کویر سرگردانم... دنبال آن صدا... من اینجا نیستم 

 آهاااااااااااااااای جماعت! گوش می دهید؟!

این فرد وجود خارجی ندارد.

برای نوشتن... از تمام سه نقطه های مدام زندگی ام! :)
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan