...


حرف می زنند، بلند و رسا...

(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد)

+ تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت...


(نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) :

-چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم 


+ آخه تو ک...

( حرفش را می برم):


- ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می کنی؛ بعد نگاهش می کنی، چشمات حرف می زنن، بلند و رسا؛ کلمات به جای این که از لب هات بیرون بیان، از چشمات سرازیر می شن، فرو می رن تو گوشاش بعد می خزند تا مغزش... می بینی... راحت تر هم هست 


+ برو بابا :/

   "گاهی به چشم هایمان اجازه بدهیم حرف بزنند"


کد های لعنتی :/

من واقعا خودم نیستم.

همه چیز تغییر کرده...

یحتمل دارند ذهنم را کنترل می کنند.


شب ها که در تاریکی کابوس هایم غوطه ورم، آرام می آیند و کدهای مزخرفشان در مغزم جا می دهند ، یک لبخند شرورانه ی مرموز میزنند و بعد دوباره می روند... و من حالا چیزی نیستم جز یک ربات برنامه ریزی شده مفلوک...


صبح می شود،

چشمانم را باز می کنم،  

دقایقی بعد در گوشه ای ترین صندلی سالن مخوف، می نشینم و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم...

طبق برنامه شان همه ی برگه که پر شد نفس عمیق می کشم و بیرون می آیم...

سرگیجه دارم

به خانه که می رسم

کتاب را باز میکنم

در سطر به سطرش گم می شوم 

ساعاتی می گذرد 

شب بر آسمان سایه می اندازد، 

چشمانم که درد می گیرد دوباره روی تخت دراز می کشم...

با لالایی نخراشیده عقربه های ساعت به خواب می روم

و آنها دوباره می آیند

و دوباره و سرم پر می شود از کد های لعنتی 

و دوباره صبح 

و برگه های تا خرخره پر

و سرگیجه 

و خط به خط کتاب 

و شب 

و آنها...


در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan