...


واقعی!

چشم هایم را محکم تر به هم فشردم تا تاریکی را بیشتر به ذهنم چیره کنم و خواب را بر چشم هایم. دلتنگی، همراه با نور وارد شده از پنجره در اتاق جولان می داد. عمیق تر نفس کشیدم تا ذهنم را خالی کنم، بوی عطرش در بینی ام پیچید... غلطتی زدم، دیگر حتی صدای نفس کشیدنش را هم می شنیدم... چشم هایم را باز کردم... چقدر واقعی بود!


خوش آمدی عزیزِ دل :)

آرام آرام می آید، با ناز و عشوه ی مخصوص خودش... مثل یک دختر گیلکی که لباس محلی سبز رنگ با گل های صورتی کرده بر تن کرده و موهای مشکی اش را دو طرف بافته و با دو شکوفه صورتی هلو محکم کرده و خرامان خرامان به سمت چشمه می رود تا کوزه اش را پر از آب زلال کند... می آید و همراه خودش نسیم می آورد، از آن نسیم هایی که تا به صورتت می خورد، روحت را نوازش می دهد. با حوصله می آید و تک تک درخت های سر راهش را سبز می کند می کند و با شکوفه آذین می دهد. بهار را می گویم. آرام آرام می آید و ما برای آمدنش لحظه شماری می کنیم، همه ی دار و ندارمان را با ذوق می تکانیم، سبزه می اندازیم و ماهی گلی می اندازیم توی حوض آبی رنگ دلمان... بهار می آید و با آمدنش "حول حالنا" می خوانیم و حالمان بهاری می شود.. مثل همان دختر گلیکی لب چشمه...

اما آمدن پاییز فرق دارد... پاییز ناگهان می آید و در کوچه پس کوچه های شهر قدم می زند، مثل دخترکی که موهای عسلی اش را ریخته صورتش و با غرور خاصی راه می رود... اما مغرور نیست، خوب که توی چشم هایش دقت کنی غمی پشت آن چشم های فندقی، موج می زند... پاییز از راه می آید و تمام درختان سر راهش با دیدنش عاشق می شوند... تب می کنند و تک تک برگ هایشان زرد می شود و می ریزد و  مثل دلی که شکسته زیر پا خش خش صدا می دهد. پاییز می آید و می رود زیر درخت انار قدیمی خانه مادرجون می نشیند و دفترش را باز می کند و شروع می کند شعر بنویسد... آدم ها این شعر ها را می خوانند و حظ می برند... بعضی هاشان حتی با خواندن این شعر ها، تازه متوجه تپش قلبشان می شوند و آن را حس می کنند... این شعر ها آدم ها را عاشق می کنند، درست مثل پاییز...پاییز می آید و هوا بوی " تو " می دهد..

پاییز جان، شدیدا خوش آمدی :)





غار...:)

همین الان یکهویی تصمیم گرفتم شال و کلاه کنم و دنبال یک چراغ جادو بگردم و از آن جایی که من ول کن تصمیم هایم نیستم یک فوت محکم رویش بکنم و صدایی از تویش بیاید که :"چه کمکی از دست من بر می آید ، ارباب؟" و من خوشحال  از این که بالاخره یک نفر را دارم که بهش امر و نهی کنم و زور بگویم ،با غرور خاصی بگویم: "بیا این لیست را بگیر و اوامرم را مو به مو انجام بده." و یک کاغذ از لوله ی چراغ جادو فرو کنم داخلش و یک لبخند پهن بزنم و در عرض یک ساعت جایی باشم که قرار بود باشم.

***

آن جایی که قدم می گذارم یک جزیره است آن طرف دنیا و  با مردمانی هم محله ای هستم که نه من زبان آنها را می فهمم نه آنها زبان مرا. غول، به دستور من، برایم یک غار تر و تمیز و یک نفره پیدا کرده که محتویاتش فقط یک تخت، یک یخچال ویک سطل رنگ وقلم مو است... بقیه وسایل به درد نمی خوردند.

روی همان تخت یک نفره و زهوار در رفته می نشینم . درست است که غارم کمی دلگرفته و تاریک است اما ویوی  خوبی دارد. چند درخت نخل در یک ساحل و یک دریای بی نظیر...  و صدای موجی که انگار تا ابد ادامه  دارد. از آرزویی که کردم اصلا و ابدا پشیمان نیستم.

تا شب که غار کاملا تاریک می شود، چند ساعتی وقت دارم، بلند می شوم و در سطل را باز می کنم و قلم مو را در دست می گیرم و شماره می زنم 1. و یک مسئله که مثل کِرم توی ذهنم وول می زند را روی دیوار می نویسم.باید خیلی منظم کِرم های بعدی را کنار این یکی منتقل کنم، می ترسم جا کم بیاورم..

***

سه روز متوالی است که این جا هستم... تمام روز فقط شماره می زنم و می نویسم و شب ها را کنار دریا صبح می کنم دیوار های غار کم کم دارند پر می شوند...عه! یک مسئله ی جدید به 1764 تای قبلی اضافه شد. شماره می زنم 1765

***

دم در غار ایستاده ام و چمدانم دستم است. 1 ساعت دیگر دوباره در اتاقم هستم و می دانم دلتنگ این انزوای شیرین می شوم... اما از این خوشحالم که همه ی آن کِرم های آزار دهنده ی توی ذهنم حالا روی دیوار غار هستند و دیگر نمیتوانند توی ذهنم وول بخورند. حس اجدادم را دارم وقتی نقاشی هایشان روی دیوار غارشان تمام می شد و یک لبخند پت و پهن می زدند که : " خب ، حداقل چیزی برای فرزندانم به جا گذاشتم. حالا راحت می توانم بروم تا آن دایناسور بدقیافه دم درغار، بخورتم. " به خودم قول داده ام که دیگر خودم را درگیرشان نکنم در عوض هر وقت خواستم بیایم از روی دیوار غار بخوانمشان...راستی! کدام غار؟خب همانی که غول برایم جفت و جور کرده بود دیگر...غول؟! من که هنوز چراغ جادو را پیدا نکردم فقط  شال و کلاه کردم...آخطمن دوباره نشسته ام و خیال پردازی می کنم... پس من با این همه فکر و دغدغه و کِرم توی مغزم ،چه طور بروم مدرسه... نه قبلش باید ذهنم را خالی کنم... خب  پس من جدی جدی برم دنبال یک چراغ جادوی واقعی بگردم... راستی اگر کسی در آن طرف دنیا یک غار نقلی و تر وتمیز سراغ دارد که می شود آدم برود تویش و ذهنش را با قلم مو خالی کند لطفا خبر دهد... مشتری هستیم :)   



قرار بود روی تخت بمانند

از روی تخت بلند می شوم و تصمیم می گیرم به تمام بی حوصلگی ها وحس های بد و گلودرد مسخره ی سرما خوردگی مسخره تر و این هوای ابری و دلگیر، بی اعتنایی کنم و می گذارمشان رو تخت... سیستم را روشن می کنم  و یک آهنگ به اصطلاح "قِری" پلی می کنم وحواسم را به جایی دورتر پرت می کنم...

یک لیوان شیر و چند بسکوییت می گذارم جلویم... دستم را می برم  سمت لیوان و محتوای سفید رنگش را مزه می کنم مزه ی خاصی داد ،احتمالا از اثرات این سرما خوردگی لعتنی است... مگر نگذاشته بودمش رو تخت بماند؟...یک سوم لیوان را قورت می دهم...اه چقدر تلخ است... شک می کنم... رو می کنم سمت تخت...بله، نیستند...خب همه را همین الان همراه با آن لیوان شیر مسخره، قورت داده بودم

این طور نمی شود...سیستم راخاموش می کنم و روی تخت دراز می کشم به این فکر می کنم مگر می شود فرار کرد از حس ها، پوزخندی می زنم و دوباره به لیوان شیر نگاه می کنم... همراه با تمام آن حس های منزجر کننده  به خواب می روم... احتمالا خواب همین لیوان شیر مسخره را ببینم که دارم تویش غرق می شوم

پ.ن:نکند الان عصر جمعه است و من نمی دانم؟پس این همه دلتنگی یهویی؟!


من و "نبودنت"...

این شهرهم دیگر به قدم زدن های من و "نبودنت" در دل کوچه پس کوچه هایش عادت کرده است. "نبودنت" هم یک نفر است مثل تو،دقیقا خودِ خود تو نیست ها! هیچ کس در هیچ جای دنیا دقیقا خود تو نیست. تو با تمام دنیا و دارایی اش فرق داری... "نبودنت" یک  نفر است مثل تو، یک نفر که بقیه حتی نمی توانند ببینندش ! اما من تقریبا تمام وقتم را با "نبودنت" می گذرانم...

در خانه راه می رویم، با هم آهنگ گوش می دهیم و دنبال خواننده بلند بلند می خوانیم. با هم کتاب می خوانیم، غذا می خوریم فیلم the fault in our star” می بینیم وتا تهش هق هق گریه می کنیم... "نبودنت" حالا شریک تمام احساسات من است...

مثلا عصرهایی که دلم گرفته است، دستم را می گیرد و دوتایی راه می افتیم توی شهر... راه می رویم، من حرف می زنم و از تمام این روز ها گله می کنم و "نبودنت" آرام گوش می دهد. گاهی، می رویم پشت ویترین ها و قاب های رنگی رنگی موبایل ها را می بینیم و من ذوق می کنم که همه اش را باید برایم بخرد و او فقط لبخند می زند. بعضی وقت ها هم برای این که خستگی در کنیم می نشینیم روی نیمکت های نارنجی رنگ وسط مغازه ی بستنی فروشی و بستنی می خوریم و حالمان بهتر می شود. در راه برگشت می روم روی جدول های سفید-آبی راه می روم و "نبودنت" حرص می خورد که : نکن دختر! مگر هنوز بچه ای؟ و من هنوز بچه ام...آن قدر بچه ام که دارم درد هایم را می نویسم برای تویی که حالا با نبودنت جایگزین شده ای... 

لابد خبر داری که پاییز در راه است و مدرسه هم. آن وقت من باید از صبح بروم مدرسه وغرق شوم در زیست و فیزیک و ریاضی و ادبیات...و "نبودنت" را نمی دانم می تواند تاب بیاورد یا نه؟...آخر نبودن در کنار "نبودن"  یک نفر خیلی سخت تر از نبودن در کنار خود اوست... وقتی با "نبودن" یک نفر انس می گیری و زندگی می کنی یعنی خیلی چیز ها را پذیرفته ای ...یعنی پذیرفته ای که یک نفر از زندگی ات برود و تو با "نبودنش" زندگی کنی!

راستش حالا که دارم فکر می کنم تو درکی از "نبودنت" نداری... تو، همیشه بوده ای... اما من با تمام بغض هایی که قورتشان دادم نوشته ام را تمام می کنم تا اگر روزی، ساعتی این نوشته را خواندی بدانی روز هایی که تو با "بی خیالی" وقت می گذراندی، من و نبودنت با هم زندگی کردیم، خندیدیم، گریه کردیم و هیچ کس هیچ وقت نفهمید زندگی کردن با "نبودنت" چه حسی دارد...

  اما بدان، با تمام احترامی که برای "نبودنت" قائلم، هنوز هم بودنت را به نبودنت و "نبودنت" را به نبود "نبودنت" ترجیح می دهم :)

 


چهار نفر بودند...

چهار نفر بودند... چهار نفری که می شد نامشان را گذاشت دوست... چهار نفری که در دل یکی از روز های شهریور در یک آلاچیق تمام قهوه ای کمی دور تر از  من نشسته بودند و نسکافه و بیسکوییت می خورند و حسابی بهشان می چسبید... من هم از دور،همان طور که آنها را دید می زدم، سرگرم کار خودم بودم . آسمان مثل روز های شوم و دلگرفته  بارانی  نبود که شاعر ها از آن دم می زنند اما خورشید خانم هم در آسمان خود نمایی نمی کرد  و آسمان پر از ابر، قطره قطره وجودش را به زمین می ریخت. تنها صدایی  که می آمد صدای موج زدن من بود 

چهار نفر بودند چهار نفری که حالا  کنار هم روی ماسه ها نشسته بودند و هر کس در افکار خودش غرق شد. یک نفرشان که انگار کلافه تر ازهمه بود، موبایلش را را در آورد و آرام برای یک نفر نوشت : کا‌‌ش این جا بودی با هم می نشستیم  لب دریا و تا شب حرف می زدیم  به این فکر کرد که کاش هیچ وقت کلمه ای با مفهوم "کاش" وجود نداشت... با دستش روی ماسه ها نوشت کاش ، نگاهش  را  دوخت به سمت من و در فکر فرو رفت...

دیگری  با یک لبخند آرام ، خاطرات همه ی شمال آمدنهای قبلی را زیر و رو می کرد و هم چنان لبخند می زد.

موضوع افکار دخترک بعدی، من بودم برایم جالب شد...به این فکر می کرد چرا موج هایم با همیشه بیتابی به سمت ساحل و آدم های تکراری اش مسابقه می دهند. اما من می دانستم هیچ کدام از آدم هایی که می آیند رو بروی من می ایستند و ساعت ها افکارشان را با من تقسیم می کنند مثل هم نیستند...موج هایم هم مسابقه نمی دهند من آن ها را با صدها حس خوب برای آدم هایی می فرستم که هیچ وقت مثل هم نبوده اند... من موج هایم را می فرستم تا حال آدم ها خوب شود، خوب تر از همیشه..

چهارمین نفر انگار به هیچ چیز فکر نمی کرد..چشمانش را بسته بود و با تمام وجود از صدایم آرامش دریافت می کرد و این آرامش شیرین را با تمام سلول هایش تقسیم می کرد... برای کسی منبع آرامش بودن حس عجیبی دارد ... لبخند زدم.

آسمان بی تاب تر شد...چهار نفر قصه، حالا چهار نفر کاملا خیس بودند که آرام مرا ترک می کردند تا بیشتر از این خیس نشوند... چهار نفری که دیگر نبودند اما افکارشان کنار منِ دریا مانده بود

امضا: دریا

+پی نوشت :

-دریا و آرامشش محشره:)

-بالاخره این متنو نوشتم...هوراااا:)

-سفری بود که لحظه  لحظش یاد گرفتن بود... جای همتون خالی به همه ی حسای خوبش :)


شلیک

mirror


تصمیمت را گرفته ای ، قرص و محکم

از روی تخت بلند می شوی ، می خواهی به تمام کلافگی ها پایان بدهی...

موهایت را محکم و با حالتی از عصبانیت می بندی...

به سمت آن کیف مخصوص می روی...

درش را آرام باز می کنی...مقدمات استفاده از تفنگ نقره ای و براق را آماده می کنی..

جلوی آینه ی قدی می روی...چشم در چشم می شوی با شخص روبرو...

و نا گهان یک شلیک بلند...

 

چشمانت را باز می کنی،..

دختر نگران در آیینه ،حالا تبدیل شده به قطعات ریز آینه...

همه ی تحقیرها ، پوز خندها و نگرانی ها را همراه با دخترک در آینه که حالا قطعه قطعه است- دور می ریزی...

خوشحالی ، بالاخره باید تمام می شد...

 

+ نوشته شده در خیلی وقت قبل
+سفر پنج روزه شمال همراه با دوستان، بسی خوشحالیم :)


از چشم باز کردن شروع می شود



چشم باز می کنی 

وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :(

روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری  

آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از  همین این یکی آن یکی ها  برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مجازی باشد یا واقعی، آدم ها همانند.

و ناگهان به نقطه ای می رسی که با خودت می گویی کاش هیچ وقت چشم باز نمی کردی، اما تو چشم باز کرده ای! چند سالی می شود، و تو چشم باز کرده ای و حالا باید راهی را قدم برداری که مبهم است.. قدم بر می داری و باید تمام راه چمدانی را دنبالت بکشی به سنگینی گذشته ات

نمی دانم شاید اصلا برای تو اوضاع فرق بکند، مثل تمام آدم های سرخوش اطراف من . برای من ... اوضاع کمی فرق دارد، (حداقل این برگ از کتابم ) عجیب است... 

چشم باز کرده ام و حالا وسط راه مانده ام با چمدانی که پٌره پر است ، و مدام به این فکر می کنم : چشم باز نکرده بودم هم نکرده بودم ها... این آدم ها که همان آدمها هستند. چه با من چه بی من !



....


:( 


فکر و خیال ..


thoughts



 "قدیما 70 درصد بدن آدما آب بود، حالا فکر و خیال ..."


+ چقدر این جمله واقعیه :(

در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan