...


مرگ "موقت"

باید چیزی بین خواب و بیداری و مرگ در زندگی ام می گذاشت. یک خلسه، مثل یک مرگ موقت...

تا هر وقت بریده ام و مانده ام چه گلی به سر این همه آشفتگی بگیرم؛ بخزم در تختم و در این حالت فرو بروم.


برای بقیه هم عادی باشد که: 

+فلانی را ندیدی؟

- موقتا مرده

+ آهان! پس بگو چند روزه نیست. 


من به این خلسه احتیاج دارم؛ یک هفته، چند روز یا حتی چند ساعت. وقتش که تمام شد خودم بلند می شوم و ادامه می دهم... دیگر نمی توانم بدوم... پاهایم درد می کند، 

خسته ام 

خودش باید کاری برایم بکند.

_______________________

اسم مرگ که می آید تئوری کریهی می شود... اصل ماجرا را می خواهم... مردن چیز خوبی نیست، می دانم.

p.s: l'm done, any way...


وجود خارجی ندارد

صدایش می آمد...

در گوش هایم فرو می رفت و در سرم می پیچید. هیچ کس نمی فهمیدش ... هیچ کس نمی شنیدش. اما من می فهمیدم، واضح بود؛ واضح تر از هر فریادی،هر صدایی، هر نتی.

کسی نام مرا در گوش باد زمزمه می کرد... کسی مرا می خواند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم.

از دنیا کنده شدم،  راه افتادم...


زمان را گم کردم ، چقدر راه رفتم؟ چند تپه شنی را پشت سر گذاشتم؟ چقدر فریاد کشیدم "آهای کجایی پس؟" چند بار مسیر را عوض کردم ؟ باد چند بار اثر پاهای خسته و بی رمقم  را از تن خاک گرم کویر محو کرد؟ چند بار زمین خوردم؟

به کجا رسیدم؟ صدا را پیدا کردم؟

این ها هیچ...

حالا کجایم؟ اصلا این جا کجاست؟ من لابه لای این کلمات چه کار می کنم؟ کسی نام مرا در کویر  صدا می زد، دنبالش رفتم... 

جماعت؟! یک نفر به من جواب دهد: 

 اینجا کجاست؟

من اینجا چه می کنم.

همه چیز، نا آشناست.

 این اتاق لعنتی، 

این تخت، 

این کلمات،

 این زندگی... 

این ها مال من نیست! 

من هنوز در کویر سرگردانم... دنبال آن صدا... من اینجا نیستم 

 آهاااااااااااااااای جماعت! گوش می دهید؟!

این فرد وجود خارجی ندارد.


حرف می زنند، بلند و رسا...

(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد)

+ تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت...


(نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) :

-چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم 


+ آخه تو ک...

( حرفش را می برم):


- ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می کنی؛ بعد نگاهش می کنی، چشمات حرف می زنن، بلند و رسا؛ کلمات به جای این که از لب هات بیرون بیان، از چشمات سرازیر می شن، فرو می رن تو گوشاش بعد می خزند تا مغزش... می بینی... راحت تر هم هست 


+ برو بابا :/

   "گاهی به چشم هایمان اجازه بدهیم حرف بزنند"


کد های لعنتی :/

من واقعا خودم نیستم.

همه چیز تغییر کرده...

یحتمل دارند ذهنم را کنترل می کنند.


شب ها که در تاریکی کابوس هایم غوطه ورم، آرام می آیند و کدهای مزخرفشان در مغزم جا می دهند ، یک لبخند شرورانه ی مرموز میزنند و بعد دوباره می روند... و من حالا چیزی نیستم جز یک ربات برنامه ریزی شده مفلوک...


صبح می شود،

چشمانم را باز می کنم،  

دقایقی بعد در گوشه ای ترین صندلی سالن مخوف، می نشینم و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم...

طبق برنامه شان همه ی برگه که پر شد نفس عمیق می کشم و بیرون می آیم...

سرگیجه دارم

به خانه که می رسم

کتاب را باز میکنم

در سطر به سطرش گم می شوم 

ساعاتی می گذرد 

شب بر آسمان سایه می اندازد، 

چشمانم که درد می گیرد دوباره روی تخت دراز می کشم...

با لالایی نخراشیده عقربه های ساعت به خواب می روم

و آنها دوباره می آیند

و دوباره و سرم پر می شود از کد های لعنتی 

و دوباره صبح 

و برگه های تا خرخره پر

و سرگیجه 

و خط به خط کتاب 

و شب 

و آنها...



مثل زنی لجوج


یلدا یعنی یک شب سرد به پای پاییز بیفتی و التماسش کنی که نرود، و او مثل زنی لجوج تمام برگ های زردش را جمع کند، چمدانش را در دست بگیرد و بی رحمانه، برود و از راهی که رفته سوزی سرد تا مغز استخوانت بپیچد؛ اما تو مصمم به خود قول بدهی که تا آمدن دوباره اش، عاشق می مانی...


"یلداتون مبارک"

|به قول عزیزی : شادی هاتان به بلندی یلدا...|

__________________________

+ دوباره آسمانمان شروع کرده به گریه گریه کردن ... خداحافظی برای همه مان سخت است ... :((


روح و ذرت

سر خوشانه به  فکر پلیدم پوزخند می زنم و از جا بلند می شوم. به لطف زن حجیم جلویی ام،  چند ثانیه وقت دارم تا وقتی او به سختی کارت می زند، چشمانم را در آینه ی کثیف و بزرگ چک کنم. مثل غواصی در اعماق اقیانوس بی انتها، چیزی جز سیاهی نمی بینم... بالاخره نوبتم می شود و کارت می زنم.
پایم را از اتوبوس زشت و بدقواره بیرون می گذارم. باد سیلی شلاق واری در صورتم می نوازد... دستم را روی گونه ام می گذارم و آرام می گویم: "وقتی با خودت هم لج می کنی همین می شود..."
بی خیال دستانم را در جیبم می گذارم و دور و اطرافم را از نظر می گذرانم... چندان برایم غریبه نیست... انگار صدای بوق ماشین ها و تمام عقربه های مغازه ی ساعت فروشی، باعث می شود سرم بیشتر گیج برود. کلافه هندزفری ام را گوشم می  گذارم و آهنگ بی کلامی پخش می شود. بند کوله ام را محکم می گیرم و راه می افتم... به این فکر می کنم کاش قطعه ای وجود داشت که فقط سکوت بود... نه خواننده ای، نه آهنگی و نه حتی زیر صدایی... قطعه ای که اگر پخش شود آدم را در خلسه ی عمیق و شیرینی فرو ببرد...طوری که نه صدای ماشینی بشنود، نه تیک تیک عقربه های ساعت را...
لابد نام کارم دیوانگی است... چند ایستگاه زودتر پیاده شده ام و بی هدف در خیابان ها پرسه می زنم... مثل یک روح خود آزار دیوانه...روحی که چیزی از گذر زمان نمی فهمد مثل کسی که در حال سقوط از پرتگاهی است و همه ی دنیا را باحرکت آهسته می بیند که از کنارش عبور می کند... روحی که خسته است از کلافگی... از پارادوکس... از خودش...
بوی خوش آیندی بینی ام را می نوازد وکسی در معده ام چنگ می اندازد...سمت ذرت ها می روم و یک ظرفش را می خرم... به بخار بلند شده از ذرت ها نگاه می کنم که چند ثانیه اطراف ظرف می رقصند و در دل آسمان عمیق گم می شوند... چقدر شبیه بعضی از آدم ها در زندگی ام هستند... می آیند، کمی در برابر چشمانم می رقصند و ناگهان ناپدید می شوند... و من گیج و غمگین فقط نگاهشان می کنم...  
بغض می کنم و بی اختیار به ظرف ذرت های خوش رنگ لبخند تلخی می زنم و قاشقم را در دهانم می گذارم مزه ای نمی دهد... آدم ها هم حسی به من نمی دهند.. قاشق بعدی... آدم های ... اه لعنتی...
اخمی می کنم و ظرف را در جوی می اندازم... بی خیال، من یک روح خود آزار دیوانه ام که نیازی به ذرت ها ندارد... نیازی به آدم ها هم ندارد، اصلا همه شان بروند به درک... یک روح خود آزار دیوانه نیاز به یک خیابان دارد و پیاده راه رفتن و قطعه ای سکوت :)

پ.ن: ...
پاییز واقعا دارد می رود ... 
می شود دلتنگ پاییز نشد...

برای دو نفرتان :)

حاضرم، زمان را متوقف کنم...

تا سه نفری کنار هم بنشینیم و به خنده های هم، بخندیم
بی خیال تمام صفر درصد های آزمون 
؛)


ای بابا! هنوز که دی نشده....

(سرم را از حصار دست هایم در می آورم)

+من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم...


- اشکال نداره اینا همش امتحانه


+ هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره..

(لجوجانه به آسمان خیره می شوم)


- مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟!

(لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد) 

به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا!



پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود....




هفدهم آذر :)



اسکرین موبایل را روشن می کنم و غمگین به عدد ۱۷ بالای صفحه خیره می شوم 

"گل پونه های وحشی دشت امیدم...

وقت سحر شد...

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها...

من مانده ام تنها میان سیل غم ها"

دلم می خواهد همراه خواننده داد بزنم و به همه عالم بگویم.. خسته ام از تظاهر به قوی بودن..دلتگم  دلم می خواهد این را با تمام وجود جار بزنم اما با شرایط فعلی فقط آرام لب می زنم.

با وجود نور قرمز کم جان ،تقریبا فضای اتوبوس غرق تاریکی است، اکثر مسافران خوابند و آهنگ دلفریب راننده بامزه به جای همه ی مسافران هیاهو برپا می کند...

سرم را به پنجره می گذارم و به تاریکی مطلق واقعی بیرون خیره می شوم...افکار بی انتهایم مثل یک جادوگر زشت، با زگیل بزرگی در گونه چپش، به من پوزخند می زنند... 

برای هزارمین بار در سرم می چرخند " یک سال دیگر گذشت... یک سال... در طول پلک زدنی... چه کردی؟!... چه یادگرفتی؟! چه یاد دادی.. چقدر رسیدی؟ چقدر خرگوش وار با غرور به خواب ساختگی رفتی؟ چقدر کنار بقیه بودی؟ چقدر خودت بودی ؟!چقدر..." 

و دوباره جادوگر، پیروز این جنگ تن به تن است...

دفترم را در می آورم تا شاید میان کلماتم آرامش را پیدا کنم.. با نور موبایل کلمات جان می گیرند و  لبخندی می زنم... لبخندی که با عمقش به انتهاست... دوباره صفحه را می خوانم:

"وارد کلاس می شوی

چراغ ها روشن می شوند

بادکنک ها در دست ها می رقصند

از بهت که در آمدی خودت هم دنبالشان می خوانی: تولد، تولد، تولدت مبارک...:)"

و مدام در سرم تکرار می شود... مبارک مبارک تولدم مبارک...

 بی خیال "من مانده ام تنهای" جانگداز آقای راننده و بی خیال تمام جادوگر های شوم بد قواره :)



+اولین تولدی بود که پیششان نبودم... تقریبا این طرف ایران...

 

+ بودنت را جشن می گیرند.. بودنشان را شکر گزاری :)


+ شانزدهمین هفده آذرم مبارک


(تاخیر در پست گذاشتن عذاب آور بود )



باد تو را برده، وگرنه...

باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند 

و من مدام در هراسم اینم 

که مبادا باد آورده را، باد ببرد...

 

آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است

که همیشه همه ی بهترین هایم را با خود می برد

برگ برگ زرد خاطراتمان را، 

شعرهایم را،

 عطرت را...

 

می دانم، تو را هم باد برده است

 وگرنه تو که اهل رفتن نبودی...

:(

پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد... 

در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan