...

مرد٬ زن٬ ماشین زمان


زن گفت برم؟، مرد گفت نرو، زن گفت اگه گفته بودی برو هم نمیرفتم

[مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت]


زن گفت برم؟، مرد گفت برو، زن گفت اگه گفته بودی نرو، نمیرفتم

[مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت]


زن گفت برم؟، مرد سکوت کرد، زن گفت اگه چیزی گفته بودی نمیرفتم

[مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت]


زن گفت برم؟، مرد پنجره را باز کرد و پایین پرید، زن با خیال راحت در خانه ماند

#ناشناس


پ.ن: دلم ماشین زمان می خواهد٬ تا برسم به نقطه ای که: پنجره را باز کرد و پایین پرید! 


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فــــ . میم

برای همیشه خوابمان برد؟


شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان

و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم، 

بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم، 

بیدار ماندیم و درد کشیدیم،

 بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم...

آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :) 


پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی...

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فــــ . میم

همین شب عید...


در قابلمه را بر می دارم، بخار مثل نیش ماری گزنده، دستم را می سوزاند. اهمیتی نمی دهم. چشم می دوزم به ردِ بخاری که آرام آرام در هوا می رقصد و بعد از چند ثانیه ناپدید می شود. همین قدر ناگهان.

چشمانم روی گوشت ماهی ها می چرخند. رنگ نارنجی شان در چشمم عجیب و زننده به نظر می رسد. انگار باید توده ای حجیم را بالا بیاورم. انگشتانم را روی شقیقه هایم فشار می دهم. ماهیتابه را روی گاز می گذارم و روغن را. و بعد ماهی ها را با نفرت می اندازم درون روغن ها. جیییز.

هر چه اصرار می کردم، فایده ای نداشت. می گفت: " مگه می شه نپزی... اصلا همین یه شب عیدِ و سبزی پلو با ماهیش"  با خود فکر می کنم سال های قبل شاید، اما حالا همین یک شب عید است و خیلی چیزها! شب عید است و دستی که از بخار می سوزد، شب عید است و تیک تیک بی وقفه ی ثانیه ها برای رسیدن به هزار و سیصد و چند، شب عید است و ماهی های مرده و یادداشتی که بارها مرور شده :" باید برم، دیگه نمی دونم چی کار کنم، خسته شدم از این همه شرمندگی... به طلبکارا بگو مُرده، به پگاه بگو دوستش دارم. دوستتون دارم." شب عید است و همین یک سبزی پلو ماهی اش لابد!  سعی می کنم لبخند بزنم.اشکی از گونه ام در روغن های داغ می افتد. ماهی ها را پشت و رو می کنم.

صدای زنگ آیفون بلند می شود :"نکند خودش..." پرده را کنار می زنم، لباس سبز مامور پلیس جهانم را سیاه می کند. پاهایم سست می شود و کنار پنجره در خودم مچاله می شوم. شب عید است و حکم جلب.

صدای پگاه متوقف نمی شود گیج از جا بلند می شوم و به سمتش می روم. از خواب پریده و وحشت کرده، بیدارم و وحشت کرده ام. به زحمت آوای محبوبش را پخش می کنم تا آرام بگیرد:

" بازم اومد بهار شاد و خندون 

با سوسن و با سنبل و با ریحون" 

ناگهان گریه اش متوقف می شود و لب هایش را جمع می کند. چشمانش می خندند.

" باز عمو نوروز برامون آورده

سبزه و گل به جای برف و بارون" 

صدای زنگ ایفون در خوشی های کودکانه پگاه گم‌ می شود. سرم گیج می رود.

" چلچله از سفر رسیده خوشحال

نگاه کنید لونه زده تو ایوون"

دوباره صدای آیفون، ماشین پلیس و حکم جلب... سبزی پلو با ماهی... عمو نوروز... به سمت در کشیده می شوم.

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
فــــ . میم

.


"... What we can not bear removes us from life"

_ Marcus Aurelius_

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱
فــــ . میم

مَردی که...


| پلک هایش بی اختیار، با صدای غرش هولناک آسمان از هم جدا شد؛ توده ای غلیظ در حجم خالی سینه اش مانده بود و بیرون نمی آمد.
غرش آسمان دوباره تکرار شد، به سمت پنجره چرخید، اما به جای آسمان چشمش در میان کلمات روزنامه ی چسبیده شده به شیشه، چرخید: "مردی که احساسش را..."  از مهلکه ی پیش رویش گریخت و سعی کرد نگاهش به هیچ یک از روزنامه های چسبیده شده به پنجره یا دیوارها، برخورد نکند؛ به سقف تا ابد خالی خیره شد.
چیزی شبیه سیگار را بین لب هایش گذاشت تا شاید به وسیله ی آن توده ی درون سینه اش را خالی کند. کام گرفت؛ بی فایده بود. صدای پچ پچ خفیفی از دور به گوش می رسید انگار کسی او را به انجام کاری ترغیب می کرد. سعی کرد تمرکز کند و نفس بکشد. چشمانش را بست و سعی کرد به چیزی غیر از صدای آسمان و روزنامه ها فکر کند پچ پچ ها اما تمامی نداشتند.
باحالتی از عصبانیت از روی تخت بلند شد و دور خودش چرخید "مردی که... "
شیر آب را باز کرد و مشتی به کوره ی در حال اشتعال صورتش، پاشید. پچ پچ ها تبدیل به فریاد شده بودند: "مردی که احساسش را کشت" با عجله روزنامه ی چسبیده شده به آینه را کنار زد، و  در عمق سیاهی چشمانش به دنبال ستاره ای- هرچند کم نور- گشت. انگار در منظومه ای بی خورشید می چرخید. 
صدای محکم رعد جستجوی بی فایده اش را تمام کرد.
مرد، به تپش افتاده بود، و پچ پچ ها انگار به این تپش شدت می دادند  بریده بریده زیر لب زمزمه کرد: من... کسی را... نکشتم. و به سمت پنجره خزید. روزنامه ها را با حرص کنار می زد :من کسی را نکشتم، نکشتم، نکشتم. و قطعات شیشه ی پنجره به سمت پایین سقوط کردند.
مرد- انگار بخواهد صدایش را به گوش دنیا برساند- فریاد زد: من کسی را نکشتم،
من خودم را نکشتم،
تو را هم، نکشتم
من..
و صدایش در نعره ی رعد بعدی، گم شد! 
باران انگار شروع به باریدن کرد.|
۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
فــــ . میم

از دوووور

۲۵ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
فــــ . میم

این توفان خود توست


گاهی سرنوشت مثل توفانی است که مدام تغییر سمت می دهد؛ تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند.

تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود. مثل رقص شومی با مرگ، پیش از سپیده دم. 


چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد. چیزی که به تو مربوط نباشد. این توفان خود توست. چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن دادن به آن است. یکراست قدم گذاشتن درون توفان. بستن چشم ها و گذاشتن چیزی در گوش ها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن.


در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی. نه سمتی و نه مفهوم زمانی.فقط ریگ های ظریف سفید که مثل استخوان پودر شده در هوا می چرخند. 

این توفان شنی است که لازم است تصور کنی."


_کافکا در کرانه ،هاروکی موراکامی_


 باید در این توفان غرق شد... چیز های زیادی هست که انسان باید قبولشان کند!


۱۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
فــــ . میم

باید این عید...

کاش میان این همه هیاهو "خودمان" را فراموش نکنیم :)

۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
فــــ . میم

:))

+۹۵مان تمام شد! خوب یا بد، لبخند یا اشک... هر چه که بود دفتر خاطراتش باید برود کنار گذشتگان. باید  حواسمان به ماهی گلی های زیبای  تُنگ بلوری ۹۶ بدهیم. 

 

+خوشحال می شوم که اگر نظری، انتقادی، پیشنهادی درباره ی ۹۵ اینجا، رخت و لباس بهاری اش، من و نوشته هایم داشتید به حضور اینجانب برسانید.

 

+و این که جا داره تشکر کنم... بسیار زیاد... از خوانندگانی که بودند و نظراتشان و لطف و محبتشان باعث قوت قلب و شادی من بود. خیلی ممنون :)))

 

عیدتان، بهارتان و لحظات خوبتان به مبارکی باشد ان شالله :)

 

+++ دی :

 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فــــ . میم

مرا، هیچ...

مرا به یاد بیاور؛ 

مثل پیرمردی که به دست آلزایمر، در گذشته های دورش حل شده...


مرا ببین؛ 

هر روز صبح که به چشمان غمگینت در آینه سری می زنی...چشمان من، ورای آن همه سیاهی، منتظر نگاه سپید توست.


مرا بنویس؛ 

در لابلای تمام شعر های نانوشته ات،  در پشت تمام " کاش بودی هایی" که خط خورده اند و کلماتی که مرده اند.


مرا بنواز؛ 

نت های غمگین و نابه سامانی که در گوش شب های بی ستاره می نواختی، تا بخوابد. 


مرا به تصویر بکش؛

 خاکستری آسمان دلگیر این روز ها.


مرا نفس بکش؛ 

مثل بوی خاک نم خورده ای که می گفتی در رگ هایت جریان دارد... مثل بوی بهار.


مرا جمع کن؛

همه ام را جمع کن و در چمدانت بریز، مرا با خودت ببر...


مرا باش، 

مرا زندگی کن...

مرا...


اصلا مرا هیچ! مرا بی خیال شو؛ مرا بُکش..

اما خودت را با این حجم دود خارج شده از ریه ات به قعر سیاهی نفرست... خودت را به آوار نکش! بگذار حداقل یک نفر از ما بایستد و بماند و بسازد... من که دختر نانوشته ی ناخوانده ی ناپدید قصه ام... 

حداقل تو بمان و نمک بریز به عمق زخم این جدایی، تو بمان... حتی اگر مرا نمی بینی 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فــــ . میم