...


شب ممکن (کتاب چهارم)


شب ممکن را محمد حسن شهسواری نوشته. روزنامه نگار و نویسنده‌و داور مسابقه های داستان نویسی. که هم کارگاه های نویسندگی‌اش در دوران‌اند و هم کتاب‌ هفتصد هشتصد صفحه ای حرکت در مه را چاپ می کند تا همه‌ی قانون‌ها و الگوریتم‌های نوشتن را نشانِ نویسنده‌های ایرانی بدهد. 

حالا باز جمله‌ام را تکرار می کنم: شب ممکن را محمد حسن شهسواری نوشته، که اینطور که پیداست در پی قوانین و پی‌رنگ‌های محکم ادبیات است برای منظم داستان نوشتن‌. اما مساله اینجاست که در مواجه با شب ممکن-حداقل در بار اول مطالعه ‌اش- استاد، تا جایی که توانسته اطلاعات را پیچانده در هم و هر لحظه قانون‌های جاری در محتوای داستان را با آسودگی و شهامت نقض می کند.  مثلا در هربار نشان می دهد که همه ی شخصیت ها مرده اند جز راوی و بعد راوی را عوض می کند که روای بعدی که نشان بدهد بقیه مرده اند‌. یا مثلا فصل اول را که بخوانی با مجموعه ای از اطلاعات صریح و صحیح مواجه می شوی و خب خوشحال می شوی از روان بودن همه چیز. اما فصل بعدی همین که می خواهی جای پایت را محکم کنی؛ نویسنده قسمت عظیمی از اطلاعاتش را نقض می کند و تو را گیج و حریص به خواندن ادامه ماجرا. دقیقا مثل مربی ای که صخره نوردش را عمدا پرت می کند پایین تا با نیرو و اشتیاق بیشتری بالا بیاید. 


از نامگذاری فصل ها و طراح جلد وهم آلود  و زبانِ روان و منسجم رمان که بگذرم باید برسم به شخصیت سازی دقیق رمان. این که شخصیت ها از اول ناپیدا‌ اند و پشت صحنه مشغول ساخته و پرداخته شدن و گریم. آن طور که وقتی روی کار می آیند کاملا متناسب و سنجیده اند. انگار نویسنده سالهاست که شخصیت هایش- مازیارِ اصلی، حنا و سمیرای در تقابل با هم و بقیه ای که به مرور پدیدار می شوند-  را سالهاست که می شناخته و با همین ۱۶۰ صفحه کاری می کند که توی مخاطب هم آن ها رابشناسی و احساس کنی واقعی اند. و شاید واقعی اند بس که دروغِ بودن و زوایای شخصیتشان، باورکردنی و جذاب است.

 اصلا حالا  به عنوان جمله ی آخر یادم آمده به حرفی که: ما با داستان نوشتنمان سعی می کنیم کاری کنیم دروغ‌هامان برای جماعت مخاطبمان باور پذیرتر باشند و منطقی و معقول تر.  و این کتاب مجموعه‌ی دروغ های شیرینی است که هم دیگر را کامل می کنند، نقض می کنند و خط می زنند. هر فصل این کتاب صخره ای است که لحظه ی بعد از زیر پایت ناپدید می شود تا تو پرت شوی پایین. تا جایی که بالاخره بتوانی برسی به قله. کنار دست مربی صخره نوردی. کنار دست محمد حسن شهسواری که شب ممکن را نوشته.



مرشد و مارگریتا (کتاب‌ سوم)

.

خواندنش حس عجیبی به آدم القا می کند. انگار می شوی یک کودک دهه شصتی و برای اولین بار است که نشسته ای جلوی تلویزیون.

بابا می گوید از اولین چیزهایی که در این مکعب کوچک سیاه سفید نما دیده چیزی شبیه یک مستند بوده: گله ای از فیل ها که پشت سر هم راه می رفتند. لبخند می زند و می‌گوید که چقدر ترسیده بودند که نکند فیل ها از شیشه اش بیرون بیایند و حمله کنند بهشان.

کتاب اما،‌ روایت سه داستان موازی است که گاهی با هم برخورد می کنند، از هم فاصله می گیرند و دوباره احتمالا در نقطه ی بی‌نهایت با هم یکی شوند، داستان یسوعا و تصلیبش، داستان یک استاد جادوی سیاه به اسم ولند و بلاهایی که بر سر تک‌ تک آدم ها اطرافش می آورد ( و تو نمی دانی به این حجم از بدبختی شان بخندی یا برایشان  گریه کنی؟) و در نهایت داستان عشق  آرام و زیبای مرشد و مارگاریتا. 

خواندن این کتاب دقیقا مثل همان نشستن جلوی تلویزیون برای اولین بار است. خط به خط که جلو تر می آیی بر شگفتی هایت افزوده می شود مثلا می بینی سر آدمی که به نوع مرگش می خندند دقایقی بعد زیر ریل های قطار است و سعی می کنی از این به بعد به هیچ کدام از پیش بینی های احمقانه ی مرگ نخندی، کمی  بعد تر  گربه ای را می بینی که می تواند مثل  انسان ها راه برود، بخندد و مشروب بخورد و آدمها را جادو کند و از فردایش به تمام گربه های سیاه شهرطور دیگری خیره می شوی از ترس این که نکند این هم دستیار ولند خبیث باشد؟ و  نکند ناگهان فیل ها از شیشه بیایند بیرون و بزنند لهت کنند؟ 

حرفم را که بخواهم جمع کنم می رسم به اینجا که: آقا، ما گاهی در دنیای غرق در شلوغی و تکنولوژی و پیشرفت و علممان، دلمان لک می زند برای چیزی که بتواند ما را شوکه کند، انقدر که از شدت هیجان نتوانیم تکان بخوریم. یک پتک وسط‌ مغزمان جایی میان قشر های پیچ در پیچ؛ اگر وقتی از زندگی تان رسیدید به این نقطه، خبر داشته باشید که این کتاب( این کتاب لعنتی دوست داشتنی) همان است که می خواهید. خود خودش است! 

 پ.ن: به خودم اجازه ی نظر دادن در مورد آثار نویسنده های بزرگ جهان را نمی دهم، شما فرض کنید فقط یک توصیف کوتاه است از فیل هایی که دیده ام! :)


سه ثانیه، پشت سر هم

ثانیه‌ی اول.

ناگهان چشم‌هام را باز می‌کنم، بی‌دلیل کمرم تا می شود تا نود درجه بنشینم. ناخودآگاه. فراموش کردم که کسی در خواب بند کرده بود به گلویم، به سیب آدم لعنتی‌ام، به جایی بالای تارهای صوتی ام. بند کرده بود و فشار می آورد، نمی توانستم داد بزنم، نمی توانستم کمک بخواهم چون خواب بودم. خواب ها لال‌اند، بی صدا، مرموز، کشنده. بیدار شدن از بعضی هاشان غیر ممکن است، مثل خروج از یک ماز لعنتی. کسی گلویم را می فشرد، نمی توانستم ببینمش، صداهای گم، تاریکی های در هم پیچیده. نتوانستم کاری کنم دستان بسته، صدای بسته تر. فقط چشمانم را باز کردم و با یک نفس بلند سر جایم نشستم. و همه چیز فراموشم شده بود.

«نشستن»

_

ثانیه‌‌ی دوم.

نشسته‌ام. به سختی اکسیژن هست برای کشیدن درون ریه. تاریکی، خفقان، ترس، بوی مرگ، بوی تند عرق. هیچ جا را نمی شناسم یعنی نمی توانم ببینم. همه چیز گنگ، تاریک، مرده. چرا اینجا بیدار شدم؟ چرا اصلا بیدار شدم؟ بیدار شدن ها دست خود آدم نیست همانطور که خوابیدن ها. تا لحظه ی آخر هم که مقاومت کنی و گوسفندهای آسمان رخت خوابت را (که گرگ همه را دریده، خونین و مالین) بشماری، باز لحظه‌ی آخر غیر ارادی به خواب می روی. غیر‌ارادی ماهیچه‌هات منبسط می‌شوند و ضربان قلبت آرام‌تر. غیر ارداری سرعت خون در رگ و پی گرفته ات کمتر و کمتر می شود. که خواب برادر مرگ است و تو بی اراده برادر مرگ را در آغوش می گیری! باز نگاه می کنم، باز سیاهی، باز ندانستن اینکه کجام؟ که چه می کنم؟ که بوی عرق و صدای نوزادی که هیچ وقت دست از زجه زدن بر نمی دارد. بی وقفه. لای درب باز است. کمی نور می بینم. بلند می شوم. تا روشنایی نوری نیست انگار.

«بلند شدن»

__ 

ثانیه‌ ی سوم. 

رد نظریه ی همه چیز. می روم تا در، بازش می کنم، سفیدی نور ها می زند توی چشمم، از لایه‌های کره ی چشم می گذرد، صلبیه، مشیمیه، شبکیه. تیر  می نشیند روی سیبل، وسط لکه زرد. حالا پیام نورهای سفید -نور های آزادی- رسیده تا مغز گرسنه ام‌. کمتر از سه دهم ثانیه وقت برده تا رسیدن. مثل شوک است برای تک تک سلول های بد قواره. شوک امیدواری بی خود. همه شان انگار دیود باشند که ناگهان وصل شده اند به برق شهری، مقاومت می کنند که بسوزند. دستم را از روی دستگیره بر می دارم. راستی کجام؟ 

+ تاحالا مست کردی؟

- یه چند باری تو تنهاییام.

+ بدن بی حس، کرخت، دیودهای مغزی رو به خاموشی، تلو تلو خوردن بی هدف، نفس ها بی‌جان، رگ و پی کوفته شده گرفته.


چشمم را می کشم تا ته روشنایی. خبری نیست. سیاهی پوسیده در امتداد سفید لعنتی یک دست. سیاه ها و سفید ها دور سرم می چرخند مثل قطرات شیر در قهوه. مثل کهکشان راه شیری، همان قدر پوچ و بی معنی. راستی باید چه کرد؟ باید خوابید. باز چشم ها را گذاشت روی هم و گم شد. باید مرد.

« گذاشتن چشم ها روی هم، به قصد مردن»


پی نوشت: کاش یاد بگیریم که همدیگر را از روی کلمات قضاوت نکنیم. هیچ نگارنده ای مطلقا سیاه یا سفید نیست. هر کس با تراوشات ذهنی اش کاری می کند. کسی آن ها را همراه با وعده های غذایی اش قورت می دهد و کسی آن ها را جار می زند یا فقط سکوتشان می کند. من اما خوشبختانه یا متاسفانه، یاد گرفته ام بنویسمشان تا هم من و هم انها از یکدیگر خالی شویم. همین. :)


تهوع (کتاب دوم)


تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی محمدرضا پارسایار.


آخرین صفحه ی تهوع را که تمام می کنی، احتمالا اولین واکنشت سرچ زدن نامش در ویکی پدیاست، تا وقتی کلمه ی اگزیستانسیالیسم را در شرح آن بخوانی و دلت آرام بگیرد. اگزیستانسیالیسم -آن طور که من فهمیده ام- سبکی است که بیان می کند جهان هستی و زندگی به خودی خود بی معناست، مگر اینکه ما (به عنوان یکی از عناصر وجودی‌اش) به آن معنا و مفهوم ببخشیم و کتاب « سارتر» هم دقیقا در پی القای همین مفهوم است منتها به طول و تفصیلِ یک رمان چند‌صد صفحه ای و با نگرش‌های متفاوت.
رمان که در شاخه ادبیات مدرن جا می گیرد و به صورت خاطره نگاشت های یک شخصیت به شدت منزوی است که در تنهایی خود غوطه ور است. اما در این گرداب سیاه منفعل و بی حرکت نیست. روزانه می نویسد، کتاب می خواند و روی یکی از شخصیت های تاریخی قرن هجده ام تحقیق می کند. دائما کافه می رود و افراد حاضر در کافه را و رفتار و شخصیت شان را بررسی می کند. در کوچه های بوویل راه می رود و  در سودای خانه ها و خیابان ها غرق می شود. حتی برای باز  پس گیری زن مورد علاقه اش تلاش هایی می کند و...در عمق، همه تلاش هایست در پی یافتن معنا است و گاها آن را می آفریند: «تهوع». حالتی که در آن شخصیت اصلی رمان، به طور ناگهانی و در پی احساسات و افکارش دچار حالت شدید انزجار می شود و توانایی گرفتن هرگونه تصمیمی را از خود سلب می کند، به راحتی.


کتاب تهوع، ممکن است برای انسان هایی مناسب باشد که از زندگی اجتماعی و پرسروصدا شلوغ، خسته و در پی گوشه ای نشستن و فکر کردنی متفاوت است، کمی آرام تر، کمی سارتر طور تر.

از بخشی از کتاب:

▪ پس در این چند هفته تغییری به وجود آمده. اما کجا؟ تغییری انتزاعی که هیچ‌ مقری ندارد. این منم که تغییر کرده ام؟اگر من نیستم، پس این اتاق، شهر یا طبیعت تغییر کرده اند. باید یکی را انتخاب کنم و فکر‌کنم این منم که تغییر کرده ام، این ساده ترین راه حل است. همین طور بدترین راه حل. اما بالاخره باید قبول کنم که من هم در معرض تغییر و تحول ناگهانی ام‌. مساله این است که من خیلی به ندرت فکر می کنم‌ بنابراین، چه بسا بی اینکه متوجه شوم، کمی تغییر هویت می دهم، تا اینکه سر انجام یک روز، انقلاب واقعی شکل بگیرد. همین باعث شده که زندگی ام متغیر و از هم گسیخته به نظر برسد. 

▪ وقتی آدم بخواهد چیزی را بفهمد با آن رو در رو می شود، تک و تنها، بدون کمک. تمام گذشته ی جهان به هیچ دردی نمی خورد. بعد آن چیز ناپدید می شود و آنچه را که آدم فهمیده همراه آن ناپدید می شود. 

▪ - خودتان قضاوت کنید آقا! قبل از اینکه این تصمیم را بگیرم آن قدر احساس تنهایی وحشتناکی می کردم که به فکر خودکشی افتادم. چیزی که جلوی این کار را گرفت این فکر بود که هیچ کسی از مرگم ناراحت نمی شود و موقع مرگم بیشتر از زمان زنده بودنم تنها هستم.

▪من فکر می کنم بیزاری از آدم ها به انداره دوست داشتنشان ناممکن است

▪فقط رفتن از پیش او نیست که مرا متاثر می کند، از برگشتن به تنهایی خود بیشتر وحشت دارم.

پ.ن: باید باز بیشتر درباره اش بخوانم و بدانم. فعلا تا همین جا کفایت کند، تا بعد.



افول


غروب آفتاب همه چیز را در خود حل خواهد کرد، به آرامی..‌.

باد مرا و خاطرات مشترکمان را تا بی نهایت خواهد برد، به آسانی..‌

و من تمام ابرها را خواهم گریست

و دریاها را به تنهایی زجه خواهم زد

و بار غم تمام کوه‌ها را به دوش خواهم کشید..

وقتی مرا تنها بگذاری دیگر چیزی از صاحب این کلمات باقی نمی ماند -تنی سرد با روحی مرده-.

و تو به آرامی از بوم سرد و زرد روزهایم محو می شوی، و من به ناچار هیچ شدنت را به تماشا می نشینم

تماشای غروب خورشید که همه چیز را در خودش حل خواهد کرد.

______________

«از ناگهان ها»

+ مثل تمام شعر های تنهای جهان، بی مخاطب! 


آدمها (کتاب اول)


جلد خاکستری اش را در دست می گیری، حرف به حرفش را با خودت تکرار می کنی، دست می کشی روی اسمش.. آدم ها... بعد خیره می شوی به خط های در هم ریخته ی روی جلد که قرار بوده بشوند قیافه ی آدم های داستان! «و مگر آدمی صورت می پذیرد؟»

صفحه ی اول و دوم را که گذراندی می رسی به فهرست: جواتی، یارمحمدی و دیگران، مامان ملی٬ اقدس باجی، ابی گوش دراز و تک تک آدمهای دیگر.

 
ظرافت این کتاب همین جاست. کلمات این کتاب به جای «از، در، با، و به» بودن آدم ها هستند و آدمها به جای بخش های کتاب نشسته اند، تک تک سطر ها و صفحه ها و حتی فهرست. داستان های کوتاهی که هرکدام نهایتا سه یا چهار صفحه بشود یا نه؟ اما تو از همان خط اول شخصیت را برای خودت می آفرینی:  دست های سفید فاطمه خانم مرده شور را و کت و شلوار و تاکسی زرد و کثیف حسن شلغم را و چشم های شکاک زهره امانت را و همه ی جهانش را.
بعد همراهش راه می افتی و اوضاعش را می بینی. کنارش راه می روی و خوشحالی و دردش را می چشی. خودت را و زمان را گم می کنی و می شوی نظاره گر تام چرخش فلک برای آدم ها .
همه چیز دارد تقریبا خوب پیش می رود که به آخر قصه می رسی
و ناگهان
بووووم
پرت می شوی آخر سیاهچاله غمگین سرنوشت آدم داستانت!... در حالی که تکه ای از تو هنوز مانده است کنارشان.
سرت را که بالا می آوری کتاب را تمام کرده ای. حالا با آدم های واقعی چشم در چشم می شوی! یک اتوبوس پر از سیاهچاله های غمگین که هنوز نرسیده اند به  آخرین خط شان.
غمگینانه است و این را خوب  می دانی.  فقط می توانی زیر لب تکرار کنی:
آدم ها را باید خواند...


پی نوشت: گوشه ای از منوی وبلاگ، بخشی به نام از «کتاب ها» راه انداخته ام، برای آرشیو کتاب هایی که خوانده ام. و این نوشته اولین قدم این راه است. :)


ما


- ما را می‌گردند

می گویند همراه خود چه دارید؟ 

ما فقط

رویاهایمان را با خود آورده ایم.

«سید علی صالحی»


ما فقط رویاهامان را با خود آوردیم...

سنجاقشان کردیم روی سینه مان، مثل یک مدال افتخار.

و راه افتادیم تا چرخ چرخان فلک را مفلوک کنیم..

چشم چرخاندیم دیدیم بقیه دارند پوزخند می زنند به سرخوشی مان از دنیا، به جنگیدنمان، به لبخندهامان

دیدیم چشم چپ دارند به رویاهامان، درشان آوردیم گذاشتیم در جیب هامان و دوباره راه افتادیم در دنیا... ما یادمان رفتشان، رویاهامان را راحت فراموش کردیم...

نگو جیبمان سوراخ بوده.


و حالا دیگر هیچ هیچ نداریم از خودمان، جای مدال هامان تکه های زباله چسبانده ایم روی پیراهنمان و هیچ کس دیگر حتی پورخندمان هم نمی زند.. سرمان را کرده ایم ته افکار پوچ و بی سر و ته... دست هامان را ته جیب های سوراخ.

و مستانه تلو تلو می خوریم!


پ.ن: باید باز شروع کنم به نوشتن اینجا. اما هیچ بایدی وجود ندارد. :)

متن هم قدیمی است.



هنوز خوابیده ای؟


چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود.  سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می لرزیدی. بافت را برداشتی که بپیچی دور تنت، یک کت ساده آنقدر سنگین به نظر می رسید که نمی توانستی بلندش کنی و دور خودت بپیچی اش.
در پذیرایی هم همه چیز عادی به نظر می رسید: مبل ها٬ تک به تک، چشم در چشمِ هم به تو توجهی نداشتند، پنجره ها نگران و مضطرب به آسمان می نگریستند که هنوز هم به هم ریخته بود. ساعت خواب مانده بود بود و سماور ...
سرما هنوز در جانت مانده بود، انگار مستقیم از استخوان هایت به سمت قلبت رفته بود و آنجا می تپید. تنت بی حس و کرخ بود.
به سمت شوفاژ کشیده شدی و خودت را در آغوشش جا کردی! صورت چسباندی به صورتش؛ سوزن های ریز گرما در پوست یخ زده ات فرو می رفت. چشمانت را بستی و سعی کردی به یاد بیاوری چه کسی هستی و این سرما؟...

«شاید یک معلم هستم. باید بلند شوم ورقه های تصحیح شده ی روی میز را بردارم و مقنعه ام را اتو بزنم. نباید دوباره عینکم را فراموش کنم، وگرنه...»

«شاید یک مادر پیگیر باشم. باید بروم و دوقلو ها را بیدار کنم و برای مدرسه آماده شان کنم٬ لقمه بگیرم و ناگهان بلند داد بزنم که : حالا که پدرتان  ماموریت است نباید سر به سر من بگذارید. نکند خوابید هنوز٬ بلند ش...»
نگاهی به انگشتان کشیده اش می کند:
«ممکن هم هست یک زن خانه دار باشم ومیل های بافتنی جایی در این خانه منتظرم باشند تا پلیور فرهاد را تمام کنم؛ راستی! فرهاد کجاست؟ لابد رفته نان بگیرد٬ کاش یادش باشد...»

تعداد سوزن های در پوستت بیشتر و بیشتر شده بود. کلافه از جا بلند شدی و اطرافت را از نظر گذراندی ؛ همه چیز ناآشنا بود. کسی گلویت را گرفته و با حرص می فشرد؛ دلت می خواست تمام این حس گم شدگی را همراه با همه ی این ثانیه های تشویش بالا بیاوری...شروع کردی دور خودت بچرخی. چرخ اول: مقنعه ی آویزان شده به کمد، چرخ دوم: صدای دعوای دوقلو ها٬ چرخ سوم: پنجره ها و آسمان. چرخ های بعدی و بعدی٬ ممتد و بدون وقفه! کمی بعد انگار از نفس افتاده بودی و جهان دور سرت می چرخید: خاطرات گنگ و بی معنا از سال های دور٬ چهره های به هم ریخته و آشفته٬  صداهای پرهیاهو... هنوز احساس می کردی گم شده ای٬ سعی کردی آسمان را بیابی، آسمانی که همچنان ماتم زده ی کسی بود.

                                   +++

 از شدت خوشحالی یادش می رود در اصلی ساختمان را ببندد. پله ها را دوتا یکی می گذراند و بی توجه به هرم داغ بربری ها و ظرف هلیم خودش را تقریبا درون خانه می اندازد .با صدای بلند صدایت می کند: لیلا! بیداری؟
ظرف را روی اپن می گذارد: حدس بزن توی صف کیو دیدم؟ [پلیورش را در می آورد و روی مبل می اندازد]  آقای سعیدی رو. یادت هست که؟ همونی که رفته بودم توی شرکتش برای استخدام ولی گفتن نیرو نمی خوان [چشمانش می خندند]  امروز گفت آقای مهندس خوب شد دیدمت... [ به سمت اتاق می رود و دستگیره را پایین می کشد]  گفت اگر فعلا مشغول نیستم می تونم برم شرکتش واسه استخد..
نگاهش روی تخت دونفره تان ثابت می ماند _ جسمی سرد که در خودش مچاله شده است_ کلمات در گلویش می خشکند. نزدیک تر می آید... روی تخت خوابیده ای و از پشت پلک های بسته به آسمان نگاه می کنی. آسمان هنوز عزادار است و تو هنوز خوابیده ای.


پ.ن: دوباره نوشتن داستان کوتاه - آن هم در فضایی که دوستش دارم- پس از مدتی به جانم چسبید. زیاد. :)


برای همیشه خوابمان برد؟


شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان

و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم، 

بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم، 

بیدار ماندیم و درد کشیدیم،

 بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم...

آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :) 


پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی...


همین شب عید...


در قابلمه را بر می دارم، بخار مثل نیش ماری گزنده، دستم را می سوزاند. اهمیتی نمی دهم. چشم می دوزم به ردِ بخاری که آرام آرام در هوا می رقصد و بعد از چند ثانیه ناپدید می شود. همین قدر ناگهان.

چشمانم روی گوشت ماهی ها می چرخند. رنگ نارنجی شان در چشمم عجیب و زننده به نظر می رسد. انگار باید توده ای حجیم را بالا بیاورم. انگشتانم را روی شقیقه هایم فشار می دهم. ماهیتابه را روی گاز می گذارم و روغن را. و بعد ماهی ها را با نفرت می اندازم درون روغن ها. جیییز.

هر چه اصرار می کردم، فایده ای نداشت. می گفت: " مگه می شه نپزی... اصلا همین یه شب عیدِ و سبزی پلو با ماهیش"  با خود فکر می کنم سال های قبل شاید، اما حالا همین یک شب عید است و خیلی چیزها! شب عید است و دستی که از بخار می سوزد، شب عید است و تیک تیک بی وقفه ی ثانیه ها برای رسیدن به هزار و سیصد و چند، شب عید است و ماهی های مرده و یادداشتی که بارها مرور شده :" باید برم، دیگه نمی دونم چی کار کنم، خسته شدم از این همه شرمندگی... به طلبکارا بگو مُرده، به پگاه بگو دوستش دارم. دوستتون دارم." شب عید است و همین یک سبزی پلو ماهی اش لابد!  سعی می کنم لبخند بزنم.اشکی از گونه ام در روغن های داغ می افتد. ماهی ها را پشت و رو می کنم.

صدای زنگ آیفون بلند می شود :"نکند خودش..." پرده را کنار می زنم، لباس سبز مامور پلیس جهانم را سیاه می کند. پاهایم سست می شود و کنار پنجره در خودم مچاله می شوم. شب عید است و حکم جلب.

صدای پگاه متوقف نمی شود گیج از جا بلند می شوم و به سمتش می روم. از خواب پریده و وحشت کرده، بیدارم و وحشت کرده ام. به زحمت آوای محبوبش را پخش می کنم تا آرام بگیرد:

" بازم اومد بهار شاد و خندون 

با سوسن و با سنبل و با ریحون" 

ناگهان گریه اش متوقف می شود و لب هایش را جمع می کند. چشمانش می خندند.

" باز عمو نوروز برامون آورده

سبزه و گل به جای برف و بارون" 

صدای زنگ ایفون در خوشی های کودکانه پگاه گم‌ می شود. سرم گیج می رود.

" چلچله از سفر رسیده خوشحال

نگاه کنید لونه زده تو ایوون"

دوباره صدای آیفون، ماشین پلیس و حکم جلب... سبزی پلو با ماهی... عمو نوروز... به سمت در کشیده می شوم.

در ازل کلمه بود...
" سنجاق ها"
Designed By Erfan Powered by Bayan