"سـه نقـ...ـطـه"

کلمات آشوب به پا می کنند در سرم...


ای بهار دل نشین... بر سرم سایه فکن


خواستم بنویسم، این چند وقت...

از شبح سردرگم تنهایی ام.

از چمدان هایی که باید بسته شوند و جاده هایی که باید تا ابد بی عبور بمانند.

خواستم از خودم بنویسم، از جهان و از چشم هایی که به سختی باز می شوند.

خواستم از این سرما بنویسم، که تا اعماق جسمم ریشه دوانده، که روحم را تسخیر کرده که در لحظاتم حل شده و نمی گذارد قلبم بتپد.

خواستم بنویسم و در لابلای کلماتم به جنگ کائنات بروم که این ثانیه های کش آمده زمستان را تمام کند و در آخر به زانویش بیوفتم که به بهار بگوید زودتر قدم بگذارد در دنیا و در گوش درختان زمزمه کند: 

"تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای یهار آرزو بر سرم سایه فکن  "

آنقدر زمزمه کند تا این مشقت جان کندن تمام شود..


خواستم بنویسم... اما نشد؛

ساز قلمم کوک نمی شد تا کلمات را روی صفحه کاغذ به رقص در آورد تا دیگر سطر های خالی به من پوزخند نزنند.


تاب نیاوردم، از خانه بیرون زدم و سعی کردم در شهر حل شوم آن قدر که دیگر حضورم در دقایق حس نشود، بی هدف بودم و می چرخیدم... تا راه حلی بیابم و این حال آشفته را سامان بخشم. همه چیز سر جایش بود، آدم ها از کنار هم سر می خوردند تا به مقصد برسند. مقصد من هیچ جای جهان نبود، جز جایی که بهار را بیابم. ماشین ها خیابان را پر کرده بودند و شهر را با همهمه شان خسته کرده بودند. سر چرخاندم سمت پیاده رو، پسرکی روی زمین نشسته بود و اشیایی را برای فروش گذاشته بود، نزدیک تر رفتم جام های رنگی کوچک، چند گلدان کوچک، یک قاب "یا مقلب القلوب" و چند ظرف سفالی آبی رنگ برای هفت سین. 

با کنجکاوی پرسیدم: زود نیست؟ 

با شوق گفت: نه خانوم جون، بهار پیداش شده نگا 

و به گلدان های کوچک صورتی اش اشاره کرد:

با یه گل بهار می شه... حالا من چند تا گل دارم.

ناخودآگاه لبخند زدم، مگر تا به حال چند بهار را حس کرده بود.


دوباره راه افتادم، اما این بار بهار را پیدا کرده بودم، همه بهار در گلدان دستم بود و فهمیده بودم اگر سرما را نچشم نمی توانم بوسه ی گرم بهار را روی گونه ام حس کنم.

به خانه رسیدم، سرخط های خالی دفترم... حالا واقعا می خواستم بنویسم.




+  سرد است... خیلی سرد، اما تو هنوز دست های گرمی داری که برایت شال گردن شده اند تا قلبت یخ نزند. مراقبشان باش. :)
این سردی هم تمام می شود، 


رقص...

دخترک، چند باری شانه هایم را تکان داد و  صدایش مثل زنگ خطر، در فضا پیچید : " پاشو، آهای تو رو خدا پاشو؛ نباید بمیری. نباید لعنتی، این تازه شروع ماست... نه نمیر" 
 
فعل امری "نمیر"ش در گوش هایم فرو می رفت. می فهمیدم که نباید بمیرم اما مجبور بودم؛ حرکتی نکردم. سرش را روی زانوهایم گذاشت و صدای گریه اش با آهنگ زیر صدا یکی شد.

 داشتم به مُردن عادت می کردم، که زن کارگردان محکم دستانش را به هم زد.  چشمانم را باز نکردم؛ لب باز کرد:
" آفرین بچه ها! امروز بهتر بود"

دخترک حجم سنگین سرش را از زانوانم برداشت. سعی کردم هوای جمع شده در ریه هایم را بیرون بدهم، صدای خِرخِری از گلویم خارج شد.

"دخترم "
فکر نمی کردم هدف تیر خارج شده از لب های کارگردان من باشم؛ جواب ندادم.
تیر دیگری انداخت:
"دخترم، شمایی که تو نمایش مُردی"
پوزخندی زدم و چشمانم را باز کردم و مستقیم در چشم های خسته اش زل زدم. ادامه داد:
" خوب بود، همین جوری، بی حس و مطلقا آروم باش و تکان نخور، بذار تماشاچی از چشم هات همه چیو بخونه!... فرو برو تو خودت و بعد چراغ چشم هاتو خاموش کن"
پوزخندم تیز تر شد. مردن به نظرش کار آسانی می رسید ...

کلمه ی "چشم" از ته گلویم بیرون تراوید اما پشت لب هایم خشک شد.

از جایش بلند شد و کیفش را در دست گرفت. نگاهی در جمع بچه ها چرخاند و آرام گفت: " خب من برم، دوباره تمرین کنید." و دستش را در دستگیره در گذاشت.
هر کسی در خود فرو رفته بود و در حال غرق شدن بود. زن، ناگهان سر برگرداند:
"  بچه ها..."
به لب هایش خیره شدیم تا کلماتش را روی هوا بزنیم. با طمانینه ادامه داد:
" فقط برای این نمایش نمی گم،تو هر نمایشی سعی کنید روی نقش هاتون متمرکز بشید. مخصوصا حالا که دیگه چیزی تا اجرا نمونده؛ مزه ی نقشتون رو بچشید، باهاش زندگی کنید، از خواب بیدار شید، بخندید، نفس بکشید..."
گیجی را از نگاهمان خواند:
" این اصلا سخت نیست، باور کنید. باید ریتمش رو پیدا کنید. از من به شما نصیحت ریتم شخصیت نقشتون رو پیدا کنید، از اون مهم تر ریتم زندگی تونو پیدا کنید، نت هاش رو که درک کردید. آروم آروم، باهاش هماهنگ بشید همراهش برقصید. دخترا هم که عاشق رقص اند."
 خنده لوسی هم حوالیه تئوری اش کرد و در را بست.
به در خیره شدم و سعی کردم کلماتش را در سرم بچرخانم.
" ریتم نقشتان را پیدا کنید و نرم و ماهرانه همراهش برقصید"
چیزی گفته بود و حالا رفته بود. رفته بود و ثانیه ای هم  به این فکر نکرده بود  که کسی مثل من چگونه باید دست " مُردن" را بگیرد و نرم همراهش برقصد؛

 آه! چه رقص غمگینی.


پ.ن:از تمرین های نمایش مدرسه تراوش شد.


مرگ "موقت"

باید چیزی بین خواب و بیداری و مرگ در زندگی ام می گذاشت. یک خلسه، مثل یک مرگ موقت...

تا هر وقت بریده ام و مانده ام چه گلی به سر این همه آشفتگی بگیرم؛ بخزم در تختم و در این حالت فرو بروم.


برای بقیه هم عادی باشد که: 

+فلانی را ندیدی؟

- موقتا مرده

+ آهان! پس بگو چند روزه نیست. 


من به این خلسه احتیاج دارم؛ یک هفته، چند روز یا حتی چند ساعت. وقتش که تمام شد خودم بلند می شوم و ادامه می دهم... دیگر نمی توانم بدوم... پاهایم درد می کند، 

خسته ام 

خودش باید کاری برایم بکند.

_______________________

اسم مرگ که می آید تئوری کریهی می شود... اصل ماجرا را می خواهم... مردن چیز خوبی نیست، می دانم.

p.s: l'm done, any way...


وجود خارجی ندارد

صدایش می آمد...

در گوش هایم فرو می رفت و در سرم می پیچید. هیچ کس نمی فهمیدش ... هیچ کس نمی شنیدش. اما من می فهمیدم، واضح بود؛ واضح تر از هر فریادی،هر صدایی، هر نتی.

کسی نام مرا در گوش باد زمزمه می کرد... کسی مرا می خواند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم.

از دنیا کنده شدم،  راه افتادم...


زمان را گم کردم ، چقدر راه رفتم؟ چند تپه شنی را پشت سر گذاشتم؟ چقدر فریاد کشیدم "آهای کجایی پس؟" چند بار مسیر را عوض کردم ؟ باد چند بار اثر پاهای خسته و بی رمقم  را از تن خاک گرم کویر محو کرد؟ چند بار زمین خوردم؟

به کجا رسیدم؟ صدا را پیدا کردم؟

این ها هیچ...

حالا کجایم؟ اصلا این جا کجاست؟ من لابه لای این کلمات چه کار می کنم؟ کسی نام مرا در کویر  صدا می زد، دنبالش رفتم... 

جماعت؟! یک نفر به من جواب دهد: 

 اینجا کجاست؟

من اینجا چه می کنم.

همه چیز، نا آشناست.

 این اتاق لعنتی، 

این تخت، 

این کلمات،

 این زندگی... 

این ها مال من نیست! 

من هنوز در کویر سرگردانم... دنبال آن صدا... من اینجا نیستم 

 آهاااااااااااااااای جماعت! گوش می دهید؟!

این فرد وجود خارجی ندارد.


دردی نو...

این غم نمی تواند از چشم های ایران بیرون بریزد 

 + برایشان دعا کنیم...

و برای خانواده هایشان که...



حرف می زنند، بلند و رسا...

(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد)

+ تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت...


(نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) :

-چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم 


+ آخه تو ک...

( حرفش را می برم):


- ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می کنی؛ بعد نگاهش می کنی، چشمات حرف می زنن، بلند و رسا؛ کلمات به جای این که از لب هات بیرون بیان، از چشمات سرازیر می شن، فرو می رن تو گوشاش بعد می خزند تا مغزش... می بینی... راحت تر هم هست 


+ برو بابا :/

   "گاهی به چشم هایمان اجازه بدهیم حرف بزنند"


کد های لعنتی :/

من واقعا خودم نیستم.

همه چیز تغییر کرده...

یحتمل دارند ذهنم را کنترل می کنند.


شب ها که در تاریکی کابوس هایم غوطه ورم، آرام می آیند و کدهای مزخرفشان در مغزم جا می دهند ، یک لبخند شرورانه ی مرموز میزنند و بعد دوباره می روند... و من حالا چیزی نیستم جز یک ربات برنامه ریزی شده مفلوک...


صبح می شود،

چشمانم را باز می کنم،  

دقایقی بعد در گوشه ای ترین صندلی سالن مخوف، می نشینم و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم...

طبق برنامه شان همه ی برگه که پر شد نفس عمیق می کشم و بیرون می آیم...

سرگیجه دارم

به خانه که می رسم

کتاب را باز میکنم

در سطر به سطرش گم می شوم 

ساعاتی می گذرد 

شب بر آسمان سایه می اندازد، 

چشمانم که درد می گیرد دوباره روی تخت دراز می کشم...

با لالایی نخراشیده عقربه های ساعت به خواب می روم

و آنها دوباره می آیند

و دوباره و سرم پر می شود از کد های لعنتی 

و دوباره صبح 

و برگه های تا خرخره پر

و سرگیجه 

و خط به خط کتاب 

و شب 

و آنها...



مثل زنی لجوج


یلدا یعنی یک شب سرد به پای پاییز بیفتی و التماسش کنی که نرود، و او مثل زنی لجوج تمام برگ های زردش را جمع کند، چمدانش را در دست بگیرد و بی رحمانه، برود و از راهی که رفته سوزی سرد تا مغز استخوانت بپیچد؛ اما تو مصمم به خود قول بدهی که تا آمدن دوباره اش، عاشق می مانی...


"یلداتون مبارک"

|به قول عزیزی : شادی هاتان به بلندی یلدا...|

__________________________

+ دوباره آسمانمان شروع کرده به گریه گریه کردن ... خداحافظی برای همه مان سخت است ... :((


روح و ذرت

سر خوشانه به  فکر پلیدم پوزخند می زنم و از جا بلند می شوم. به لطف زن حجیم جلویی ام،  چند ثانیه وقت دارم تا وقتی او به سختی کارت می زند، چشمانم را در آینه ی کثیف و بزرگ چک کنم. مثل غواصی در اعماق اقیانوس بی انتها، چیزی جز سیاهی نمی بینم... بالاخره نوبتم می شود و کارت می زنم.
پایم را از اتوبوس زشت و بدقواره بیرون می گذارم. باد سیلی شلاق واری در صورتم می نوازد... دستم را روی گونه ام می گذارم و آرام می گویم: "وقتی با خودت هم لج می کنی همین می شود..."
بی خیال دستانم را در جیبم می گذارم و دور و اطرافم را از نظر می گذرانم... چندان برایم غریبه نیست... انگار صدای بوق ماشین ها و تمام عقربه های مغازه ی ساعت فروشی، باعث می شود سرم بیشتر گیج برود. کلافه هندزفری ام را گوشم می  گذارم و آهنگ بی کلامی پخش می شود. بند کوله ام را محکم می گیرم و راه می افتم... به این فکر می کنم کاش قطعه ای وجود داشت که فقط سکوت بود... نه خواننده ای، نه آهنگی و نه حتی زیر صدایی... قطعه ای که اگر پخش شود آدم را در خلسه ی عمیق و شیرینی فرو ببرد...طوری که نه صدای ماشینی بشنود، نه تیک تیک عقربه های ساعت را...
لابد نام کارم دیوانگی است... چند ایستگاه زودتر پیاده شده ام و بی هدف در خیابان ها پرسه می زنم... مثل یک روح خود آزار دیوانه...روحی که چیزی از گذر زمان نمی فهمد مثل کسی که در حال سقوط از پرتگاهی است و همه ی دنیا را باحرکت آهسته می بیند که از کنارش عبور می کند... روحی که خسته است از کلافگی... از پارادوکس... از خودش...
بوی خوش آیندی بینی ام را می نوازد وکسی در معده ام چنگ می اندازد...سمت ذرت ها می روم و یک ظرفش را می خرم... به بخار بلند شده از ذرت ها نگاه می کنم که چند ثانیه اطراف ظرف می رقصند و در دل آسمان عمیق گم می شوند... چقدر شبیه بعضی از آدم ها در زندگی ام هستند... می آیند، کمی در برابر چشمانم می رقصند و ناگهان ناپدید می شوند... و من گیج و غمگین فقط نگاهشان می کنم...  
بغض می کنم و بی اختیار به ظرف ذرت های خوش رنگ لبخند تلخی می زنم و قاشقم را در دهانم می گذارم مزه ای نمی دهد... آدم ها هم حسی به من نمی دهند.. قاشق بعدی... آدم های ... اه لعنتی...
اخمی می کنم و ظرف را در جوی می اندازم... بی خیال، من یک روح خود آزار دیوانه ام که نیازی به ذرت ها ندارد... نیازی به آدم ها هم ندارد، اصلا همه شان بروند به درک... یک روح خود آزار دیوانه نیاز به یک خیابان دارد و پیاده راه رفتن و قطعه ای سکوت :)

پ.ن: ...
پاییز واقعا دارد می رود ... 
می شود دلتنگ پاییز نشد...

برای دو نفرتان :)

حاضرم، زمان را متوقف کنم...

تا سه نفری کنار هم بنشینیم و به خنده های هم، بخندیم
بی خیال تمام صفر درصد های آزمون 
؛)


ای بابا! هنوز که دی نشده....

(سرم را از حصار دست هایم در می آورم)

+من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم...


- اشکال نداره اینا همش امتحانه


+ هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره..

(لجوجانه به آسمان خیره می شوم)


- مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟!

(لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد) 

به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا!



پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود....




هفدهم آذر :)



اسکرین موبایل را روشن می کنم و غمگین به عدد ۱۷ بالای صفحه خیره می شوم 

"گل پونه های وحشی دشت امیدم...

وقت سحر شد...

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها...

من مانده ام تنها میان سیل غم ها"

دلم می خواهد همراه خواننده داد بزنم و به همه عالم بگویم.. خسته ام از تظاهر به قوی بودن..دلتگم  دلم می خواهد این را با تمام وجود جار بزنم اما با شرایط فعلی فقط آرام لب می زنم.

با وجود نور قرمز کم جان ،تقریبا فضای اتوبوس غرق تاریکی است، اکثر مسافران خوابند و آهنگ دلفریب راننده بامزه به جای همه ی مسافران هیاهو برپا می کند...

سرم را به پنجره می گذارم و به تاریکی مطلق واقعی بیرون خیره می شوم...افکار بی انتهایم مثل یک جادوگر زشت، با زگیل بزرگی در گونه چپش، به من پوزخند می زنند... 

برای هزارمین بار در سرم می چرخند " یک سال دیگر گذشت... یک سال... در طول پلک زدنی... چه کردی؟!... چه یادگرفتی؟! چه یاد دادی.. چقدر رسیدی؟ چقدر خرگوش وار با غرور به خواب ساختگی رفتی؟ چقدر کنار بقیه بودی؟ چقدر خودت بودی ؟!چقدر..." 

و دوباره جادوگر، پیروز این جنگ تن به تن است...

دفترم را در می آورم تا شاید میان کلماتم آرامش را پیدا کنم.. با نور موبایل کلمات جان می گیرند و  لبخندی می زنم... لبخندی که با عمقش به انتهاست... دوباره صفحه را می خوانم:

"وارد کلاس می شوی

چراغ ها روشن می شوند

بادکنک ها در دست ها می رقصند

از بهت که در آمدی خودت هم دنبالشان می خوانی: تولد، تولد، تولدت مبارک...:)"

و مدام در سرم تکرار می شود... مبارک مبارک تولدم مبارک...

 بی خیال "من مانده ام تنهای" جانگداز آقای راننده و بی خیال تمام جادوگر های شوم بد قواره :)



+اولین تولدی بود که پیششان نبودم... تقریبا این طرف ایران...

 

+ بودنت را جشن می گیرند.. بودنشان را شکر گزاری :)


+ شانزدهمین هفده آذرم مبارک


(تاخیر در پست گذاشتن عذاب آور بود )



باد تو را برده، وگرنه...

باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند 

و من مدام در هراسم اینم 

که مبادا باد آورده را، باد ببرد...

 

آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است

که همیشه همه ی بهترین هایم را با خود می برد

برگ برگ زرد خاطراتمان را، 

شعرهایم را،

 عطرت را...

 

می دانم، تو را هم باد برده است

 وگرنه تو که اهل رفتن نبودی...

:(

پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد... 


کارت ملی

صدای برخورد مداوم کفش های زن مضطرب روبرو با پارکت های کف سالن عصبی ترم می کند. به او خیره می شوم که برای هزارمین بار ساعتش را چک می کند، بعد از  چند ثانیه سنگینی نگاهم را حس می کند و سرش را بالا می آورد. حوصله ی تعبیر نگاهش را ندارم. صدای برخورد کفش زن هنوز در سرم اکو می شود. هندزفری ام را در گوشم می گذارم، صدای پاییزی ترین مرد دنیا در سرم می پیچد:

"زندگی یک چمدان است که می آوری اش، بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش، خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم..."

اینجا نشسته ام و تا چندی بعد کارتی را دریافت می کنم که هویتم را نشان می دهد. نشان می دهد من هنوز یکی از هفت ملیارد و اندی انسانی هستم که هنوز نفس می کشند... لحظه ای به خود نهیب می زنم: " واقعا هنوز زنده ام ؟! هنوز نفس می کشم ؟! آدم های زنده نفس می کشند راه می روند حرف می زنند ، می نویسند، پس هنوز زنده ام..." نفسی از آسودگی می کشم...

آینه ام را از کیفم در می آورم تا بیشتر مطمئن شوم... به چشمانم خیره می شوم، زنده ام پس چرا چشمانم انقدر بی رمق اند؟! 

دوباره ادامه می دهم"  آدم های زنده امید دارند ، عاشق اند، حس دارند، می خندند، منتظر بهارند، اما من... فقط می دانم به این پاییز بد جور دل بسته ام..."

از فکر این که مرده ای هستم که روی دوپا راه می رود و هنوز هست، مغزم یخ می زند، انگار باید این حقیقت را قبول کنم...چیزی از آهنگ پخش شده، نمی فهمم.

مسئول تحویل کارت ملی نامم را صدا می زند، مستاصل در چشم های عسلی اش  نگاه می کنم و به کارت دستم خیره می شوم... عکسم شبیه مرده هاست... دیگر شکی ندارم که مرده ام...


اثر انگشت


هشتک: مرده عمودی نباشیم


بوی آشوب ز اوضاع دلم می شنوم...


عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است..


حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید...

حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود... 

حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند...

حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده ..

حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن ساحل، رهایشان کند... 

من حس ابری را دارم که بغض کرده، اما نمی گرید. حس غنچه ای که شکفته اما نمی خندد.... حس مجنونی که عاشق است اما دیوانه نیست ...

حس ناخدایی که می داند کشتی اش به گل نشسته اما با تمام وجود فریاد می زند:" بادبانها را بکشید، حرکت می کنیم"

من حس کلمه به کلمه ی شعر های نانوشته ام، حس عقربه هایی که به سختی جلو می روند...

حس پلنگی که خود را از ماه پنهان می کند و حس ماهی که ناامیدانه در آسمان جولان می دهد.

حس حرف هایی که تا به گلو می رسند. خشک می شوند و بغضی از سنگ می سازند ... حس ...


دماوندی شده ام که بند بندش درد می کند اما دم بر نمی آورد ، انگار منتظر جرقه ایست برای فوران... خدا به خیر بگذراند

۱ ۲ ۳
مگر چند سال گذشته
که به اندازه چند قرن پیر شده ای ؟
...
Designed By Erfan Powered by Bayan